آقا واسا واسا من پیاده میشم....
آخیش رسیدم
.gif)
ولی تا اینجا چقدر راه بودا،تو هر ایستگاه خیلیا سوار و پیاده می شدن ولی نمی دونم چرا به این ایستگاه که رسیدیم هیچکی حواسش نبود حتی راننده هم تند تر می رفت انگار می خواست زود تر از اینجا بگذره
حالا که رسیدم باید منتظر بمونم(منتظر اتوبوسی که به شاهراه میره

)
خوب اینجوری که حوصلم سر میره ولی اگه شمام بیایید ما هم از تنهایی در میایم
.gif)
(البته اینم بگم همیشه اینجا انقدر خلوت نبوده ها

)
آدرسم می دم سوار اتوبوس زندگی که شدید مستقیم که بیایید یه تابلوی قرمز می بینید که با رنگ سبز روش نوشتن ایستگاه شهادت (از الان بگم اگه راننده ی خوبی داشته باشید سر ایستگاه خودش وایمیسته ولی اگه راننده ی ناواردی داشته باشید گازشو می گیره میره

)

تبلیغات

:اینجا می تونیم کارای زیادی بکنیم مثلا دست نوشته ها و یادگاری های کسایی که قبلا تو این ایستگاه بودنو بخونیم
.gif)
یا مثلا از خودمون یادگاری به جا بزاریم و...تازه کتابم داریم آدمایی هم که از این ایستگاه عبور کردن و رسیدن به شاهراه گاهی با کبوترا میان اینجا تازه اینجا پر از شقایقه (قابل توجه عزیزانی دوست
.gif)
)
خوب دیگه حالا هر کی میاد یاعلی
چه ايستگاه قشنگي شاهراه هم همين بقله ورودي جهنمش هم بسته س چه جاي خوبي واسه پياده شدن
مگه من گفتم شاهراه کجا میره (بابا دمت گرم :icon8

اینجا پیاده نمی شیم توقف می کنیم تا اطرافمونو بهتر ببینیم و لذت ببریم

بعدم با اتوبوس بعدی می ریم انتخاب با خودمونه که چقدر واستیم و با چه اتبوسی بریم اگه هم دوست نداریم خوب اصلا از اول نمیاییم

عجب ایستگاهیااااااااااااااااااااااااااا

بله درسته ما حالا حالاها راه داریم تا اونجا .....(متن آغازی هم فقط واسه ی این بود که یه کم موضوع جذاب تر بشه که البته هست ،حداقل واسه من )
خوب خیلی از بحث اصلی خارج نشیم
... : اصلا اینجا معلوم هست بحث چیه ؟

اینجا به قول معروف هرچه می خواهد دل تنگت بگو (راجب آدمای واقعی و زندگی های حقیقی
.gif)
) می تونیم خاطره بنویسیم ،بحث کنیم یا مثلا کتاب معرفی کنیم


پا خروسی!
با آن سیبیل چخماقی، خط ریش پت و پهن که تا گونه اش پایین آمده بود و چشم های میشی، زیر ابروان سیاه کمانی و لهجه غلیظ تهرانی اش می شد به راحتی او را از بقیه بچه ها تشخیص داد. تسبیح دانه درشت کهربایی رنگی داشت که دانه هایش را چرق چرق صدا می داد.
اوایل که سر از گردان مان درآورد همه ازش واهمه داشتند. هنوز چند سال از انقلاب نگذشته بود و ما داش مشدیهای قداره کش را به یاد داشتیم که چطور چند محله را به هم می زدند و نفس کش می طلبیدند و نفس داری پیدا نمی شد
.gif)
.
اسمش «ولی» بود. عشق داشت که ما داش ولی صدایش بزنیم. خدایی اش لحظه ای از پا نمی شست. وقت و بی وقت چادر را جارو می زد، دور از چشم دیگران ظرف ها را می شست و صدای دیگران را در می آورد که نوبت ماست و شما چرا؟ یک تیربار خوش دست هم داشت که اسمش را گذاشته بود: بلبل داش ولی! اما تنها نقطه ضعفش که دادِ فرماندهان را در می آورد فقط و فقط پا مرغی نرفتنش بود. مانده بودیم که چرا از زیر این یکی کار در می رود. تو ورزش و دویدن و کوه پیمایی با تجهیزات از همه جلو می زد. مثل قرقی هوا را می شکافت و چون تندبادی می دوید. تو عملیات قبلی دست خالی با یک سر نیزه دخل ده، دوازده عراقی را درآورده بود و سالم و قبراق برگشته بود پیش ما. تیربارش را هم پس از اینکه یک عراقی گردن کلفت را از قیافه انداخته و اوراق کرده بود از چنگش درآورده و اسمش را با سرنیزه روی قنداق تیربار کنده بود. با یک قلب که از وسطش تیر پرداری رد شده بود و خون چکه چکه که شده بود: داش ولی!
آخر سر فرمانده گردان طاقت نیاورد و آن روز صبح که بعد از دویدن قرار بود پا مرغی برویم و طبق معمول داش ولی شانه خالی می کرد، گفت:«برادر ولی، شما که ماشاءالله بزنم به تخته از نظر پا و کمر که کم ندارید و همه را تو سرعت عقب می گذارید. پس چرا پامرغی نمی روید؟» داش ولی اول طفره رفت اما وقتی فرمانده اصرار کرد، آبخور سبیل پت و پهنش را به دندان گرفت و جویده جویده گفت: «راسیاتش واسه ما افت داره جناب!»
فرمانده با تعجب گفت: «یعنی چی؟»
- آخه نوکر قلب باصفاتم، واسه ما افت نداره که پامرغی بریم؟بگو پاخروسی برو، تا کربلاش هم می رم!
زدیم زیر خنده. تازه شصت مان خبردار شد که ماجرا از چه قرار است. فرمانده خنده خنده گفت: «پس لطفا پاخروسی بروید!» داش ولی قبراق و خندان نشست و گفت: «صفاتو عشق است!» و تخته گاز همه را پشت سر گذاشت.
:icon8:

کی با حسین کار داشت؟
یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟
بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: « منم!»
ترق!:thumbsdownsmileyanim:
ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعه بعد قناسه چی فریاد زد:« یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!
چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد:« حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت:icon7:. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین. یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد:« کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت:« من!»
.gif)
ترق!
.gif)
جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!
چفیه از روز ازل مظلوم بود(عباس موزونی)
خفته بودم مرز دریای بلور/ موج زد، پاهای من شد خیس نور
از کرانها بوی توفان می وزید / بوی خون با عطر ریحان می وزید
خواب دیدم یک نفر فریاد زد /چفیه را در من دوباره داد زد
باز گویی یاوه گویی می کنم / باز در خود، واژه جویی می کنم
باز هم باید کمی خلوت کنم / از کسان آشنا، غیبت کنم
باز هم امشب هوایی گشته ام / باز شاید، نینوایی گشته ام
یک نفر در من مرا حد می زند/ آنچنان محکم، که باید می زند
باز هم ای مثنوی، برخاستی/ هان! بگو ای خامه، هرچه خواستی
پیله ای بر شاخ طوبی یافتند/چفیه را از تارتارش بافتند
تار، بر دارِِ خدایش می زدند / پودی از آل عبایش می زدند
سرمه آلود، اشک حوران می چکید/ بر تنش رگهای غیرت می کشید
می چکید از شاخ طوبی آبِ رز /در سه خم زد چفیه ها را رنگرز
چفیه را تا رنگی از مجنون زدند / در غدیر و کوثر و در خون زدند
چفیه شد سرخ و سپید و شد سیاه/ رنگ خون ورنگ مولا، رنگ چاه
آن که در خم غدیر افتاده بود / رنگ خاکستر گرفت و رنگ دود
شد سیاه آن چفیه، آری شد سیاه/ رنگ داغ و درد و سوز وآه و چاه
گفت: چفیه، رنگ ماتم می شوی / پرچم غم... پرچم غم می شوی
گفت: ای چفیه سیاهت می کنم / خادم مولای آهت می کنم
چفیه ای کاندر خم خونش زدند / رنگ مجنون... رنگ مجنونش زدند
چفیه های سرخ یعنی خون خشک/ یک نشان از چاه و اشک و بوی مشک
خون فرق عابد پارینه پوش/ میچکد از فرق و می خشکد به دوش
سرخ یعنی خاک دشت کربلا/ سرخ پیوندی حنایی با بلا
سرخ یعنی حجله ی پاها و تیغ/ سرخ یعنی نعش کاوه بر ستیغ
سرخ یعنی اشک چشم مرتضی / سرخ یعنی خشم...خشم مرتضی
چفیه های کوثری شد خیس نور / رنگ دریا، رنگ دریای بلور
گفت ای چفیه سپیدت می کنم/چون سپیده دم شهیدت می کنم
گفت: رنگت شد نشان استخوان/ همنشین حنجر مولاییان
رنگ نور و رنگ نور ونور باش/ روشن شبهای تار هور باش
لاله را در چفیه پرپر خواستند / چفیه را در خون شناور خواستند
آسمان از درد غیرت چاک شد/ چفیه از بالا سفیر خاک شد...
استخوان در زخم حنجر هر که داشت/ چفیه را برداشت، بر زخمش گذاشت
مرهم زخم تن روح است این/ بادبان کشتی نوح است این
محرم حلقوم های زمزمه/ناله های یا علی، یا فاطمه
چفیه شبگردی است در یک شهر خواب/ خفته ای بر دست مجنون، روی آب
چفیه یعنی از زمین بگریخته/ خویش را از آسمان آویخته
چفیه یعنی محض یاد علقمه/ در عطش بخشیدن یک قمقمه
چفیه یعنی یال های کول شیر/ هیبت شیران دشتِ تیغ و تیر
چفیه یعنی مد عا بی ادعا /یک شکایت نامه در دست دعا
چفیه یعنی ابجد عشق علی/ کودکی در مکتب مشق علی
چفیه یعنی ترس..ترس از ترس عشق/ چفیه یعنی چار حرف از درس عشق
حرف اول...اول چزابه ها/ ابتدای چاه و چشم و لابه ها
حرف چمران در سماع و هلهله/ زیر بارانهای داغ چلچله
دومین از فاطمه دارد نشان/ از فدک... از فرق... فزت و زفغان
حرف دوم قصه فهمیده ها/ یادگار فاو و فکه دیدهها
حرف سوم سومین حرف ولی /ابتدا و انتهای یاعلی
حرف سوم، سومین حرف شهید/ سومین حرف بسیجی و سپید
حرف آخر... آخر آه است... آه / انتهای نعره و چاه است چاه
حرف آخر... اول هور است و هوا/ انتهای فکه را کن جستجو
چفیه را در خاک فکه جستهام / چفیه ها را تکه تکه جسته ام
چفیه ها مظلومهای عالمند/ آخرین هابیلهای آدمند
چفیه از روز ازل مظلوم بود/ از غدیر از پیشتر معلوم بود
چفیه را ابلیس، چنگش میکشید/ دست قابیلان، به سنگش میکشید
چفیه را در نینوا آتش زدند/ دوش میثم بوده و دارش زدند
چفیه تا بوده ست، تنها بوده است/ رانده از دنیای "تن"ها بوده است
چفیه را از آسمانها رانده اند/ چفیه را در آسمانها خوانده اند
کرخه ها جاری است در خطهای او/ بستر خونست این شطهای او
روزگاری چفیه ها بر دوش بود/ سفره و سجاده و تن پوش بود
اشکهای نیمه ی شب، ژاله بود/ چفیه ها گلبرگ خیس لاله بود
لاله مهمان اقاقی گشته بود/ چفیه ی نمناک، ساقی گشته بود
چفیه بر بالای چمران می نشست / پای منبر در جماران می نشست
ای قلم دیگر نمی گویی چرا؟ / از پس و خنجر نمی گویی چرا؟
چفیه ی چمران مگر از یاد رفت؟/ پرچم کاوه مگر با باد رفت؟
من به آوینی تظلم کرده ام / همتی !...آیینه را گم کرده ام
چفیه افتاده به خاک جاده ها /دستگیری کن از این سجاده ها
آی... میگویند فصلِ مرد نیست / چفیه ها این روزها شبگرد نیست
ای خدا ! دست من و دامان تو / بی سرو سامان منو، سامانِ تو
ترس دارم چفیه ها دیگر شوند/ در هجوم نقش، بازیگر شوند
ای زبان از آنچه گفتی شرم کن/ ای قلم، سر در خط آزرم کن
مستمع شاید نخواهد بشنود / آنچه راباید، نخواهد بشنود
می نشینم مرز دریای بلور/ موج آید خیس گردم، خیس نور
تا که توفان از کران ها در رسد/ باز فصلِ خوب مردان، سر رسد
من نشستم مثنوی ننشسته است/ شعر جوشان است وخامه خسته است
دم فرو بستم ز سرالخفیهها/ چفیهها... وا چفیهها... وا چفیهها
:heart:
چیزه جالبیه ولی یکم دلگیره آدم یاد هوای جنگ میوفته ....وای چه خاطراتی بود
