صفحهها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16
سلام گلهای جنرالی !!!!! :a (35):
راستشو بخواین دیدم بچه ها دارن داستان مینویسن و انصافا" داستانهای قشنگی هم مینویسن گفتم منم یه داستانه زیبا رو واسه بچه های خوب جنرالی بنویسم. این داستان 3 فصل داره که تازه از دیشب شروع به نوشتنش کردم در مورده یه پسر ایرونی و یه دختر کره ای هست که واسه اینکه به کسی برنخوره اسمه پسره رو گذاشتم پیمان و اسمه دختره رو هم گذاشتم سوجین. بخونیدش مطمئنم خیلی خوشتون میاد!!!!! :a (35):
خب برا راحتی بچه های گل جنرال قسمت ها رو جدا کردم و براتون گذاشتمش.......
فصل اول ( عشق پارسایی من) :pinkglassesf:
قسمت اول (تصادف)
قسمت دوم (سوجین)
قسمت سوم(سیب)
فصل دوم (معشوق خارجی) :pinkglassesf:
قسمت اول(روز طلایی)
قسمت دوم(پیمان)
قسمت سوم(دوراهی)
فصل سوم (قلب) :pinkglassesf:
قسمت اول (بهار)
قسمت دوم (مریم)
قسمت سوم (فاطمه)
نظر یادتون نره ها...... سعی میکنم با کمکه شما یه داستان توپ بنویسم.

فصل اول ( عشق پارسایی من) :pinkglassesf:
قسمت اول (تصادف)
مثله همیشه بارون به شدت میبارید و صدای تیک تیکش که به پنجره میخورد منو از خواب بیدار کرد دیگه بارون واسم جذابیت قبل رو نداشت و واسم کسل کننده شده بود. به یه بدبختی خودم از رو تخت انداختم پایین تا بلند بشم آخه میدونید من خیلی خوش خوابم و اگه کار مهمی نداشته باشم دوست دارم بخوابم واسه همین روزهایی که باید زود بلند شم خودمو از تخت میندازم پایین تا خوابم بپره!!!!
ممانم واسم برنج درست کرده بود با بی میلی چند قاشق خوردم و رفتم لباس بپوشم آخه شبه قبلش "یه سویا" دوسته خوبم با بهتر بگم تنها دوستم بهم اس داده بود که صبح میاد تا باهاش برم خرید. یه دامن صورتی و یه بلوز بنفش روشن پوشیدم و خیلی کم خودمو آرایش کردم آخه حاله آرایشو هم نداشتم. حدودای 8 بود که اومد دنبالم. "یه سویا" دختره قد بلند و لاغر اندامی هست با موهای کوتاه مشکی رنگ ، همیشه از بچگیم بهش حسودیم میشد آخه هم قدش از من بلند تر بود هم از من خوشگل تر بود. به جرات میتونم بگم تو دبیرستان پسری نبود که بهش پیشنهاده دوستی نداده باشه. ولی خوب دختری نیست که با هرکی از راه رسید دوست بشه. دوستاش خیلی کمن و البته همشون هم باهوش و درسخونن!
خلاصه حدودای ساعت 10 بود که میخواستیم از خیابونه "مائوک دانگ" بریم به خیابونه " یئونگ چئوندانگ" که ناخاسته دستم خورد به بازوی یه پسری که حدودای 23-24 ساله میخورد با موهای شلال خرمایی رنگ با قده حدودا" 180-185 و تمامه وسائلی که دستش بود ریخت زمین. دستپاچه شده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم و با حالتی نگران ازش پرسیدم حالتون خوبه؟؟؟ راستش الان که فکرشو میکنم میبینم چه سواله احمقانه ای ازش پرسیدم....
اون با حالتی اروم رو کرد به من و با لحجه ای خاص گفت شکستنی نبود!!!! خیلی اروم وسائلش رو داخله کیفش گذاشت و به من ادای احترام کرد و رفت.... اونقدر جا خورده بودم که تغییر رنگه چراغ عابر پاده رو اصلا ندیدم یه هو به خودم اومدم دیدم "یه سویا" اونور خیابون هستو بلند داد میزنه "سوجین" بدو.... فقط 5 ثانیه فرصت داشتم عرض خیابونو رد کنم وگرنه باید 100 ثانیه وای میسادم ... همین که به نیمه راه رسیدم چراغ سبز شد و ماشینها راه افتادن در همین حین یه لامبرگینیه مسی رنگ در حالی که با سرعت از میونه ماشینها لایی میکشید به سمت من اومد. اونقدر وحشت کرده بودم که انگار پاهام قفل شده بود و فقط نگاهش میکردم. فقط نیم متر از من فاصله داشت که ناگهان با ضربه ای محکم روی زمین پهن شدم. آسمون هنوز ابری بودو دسته خیلی زیادی از گنجشکان روی سیم برق جیک جیک میکردند. فکر میکردم دارم خواب میبینم اما با صدایی آشنا که همش تکرار میکرد حالت خوبه؟؟؟ خوبی؟؟؟.... به خودم اومدم دیدم همون پسر منو از جلو ماشینه پرتم کرده کنار و ماشینه هم از کنارمون رد شده.... در همین حین " یه سویا" رو دیدم که به سرعت خودشو به من رسوند و با اشکهایی که توی چشماش جمع شده بود با خنده تلخی دستی به صورتم کشید و زیر بغلم رو گرفت تا بلند شم و منو از خیابون رد کرد و روی صندلی که کنار کیوسک تلفن بود نشوندم. توی گوشم همش صدای زنگ میومد و صداهای دیگه ضعیف!!!!
در همین حال ناگهان به یاده پسره افتادم ولی ازش هیچ خبری نبود همه طرف رو نگاه کردم ولی انگار آب شده بود رفته بود زمین. با کمک "یه سویا" به خونه برگشتم اخه هنوز پاهام تکون نمیخورد و به قوله پزشکا تو شک بودم. دره حیاط رو که باز کردم پدرمو دیدم که ناراحت روی پله ها نشسته بود و سرش میون زانوهاش گذاشته بود تازه اون موقع فهمیدم که "یه سویا" به پدرم زنگ زده و همه چی رو واسش تعریف کرده !!!! پدرم با دیدنم اشکاشو پاک کرد و اومد به سمتم و یه تو گوشی بهم زد ولی خیلی زود منو بغل کرد و بهم گفت خوشحالم حالت خوبه عسلم. سرمو اوردم بالا و با بغض فقط گفتم: باباااااااا.... و زدم زیر گریه. ولی پدرم خیلی اروم منو نشوند روی پله ها و گونمو بوسید و بهم گفت: اشکال نداره!!!!!!
اونقدر گریه کردم که نفمیدم کی تو بقله بابام خوابم برد و کی "یه سویا" رفته بود. حدودای ساعت 10 صبح بود که اومدم تو آشپزخونه و دیدم پدرم داره واسه ناهار غذا میپذه ازش پرسیدم بابا مگه امروز تعطیله که خونه موندی؟؟؟ لبخندی زد و گفت: یه دخر که بیشتر ندارم!!!! امروز رو مرخصی گرفتم تا پیشت بمونم. خیلی خوشحال شدم که در نبود مادرم تو این وضعیت تنها نیستم. آخه میدونید مادرم با دوستاش رفته بود جزیره "دوکدو" البته پدرم شبه قبل تلفنی ماجرا رو واسش تعریف کرده بود و سلامتیم رو بهش خبر داده بود. اروم نشستم پشته میز و پدرم جلوم صبحونه گذاشت. توی خودم بودم که بابام با صدایی ضعیف گفت: مرسی.... تازه اونموقع بود که فهمیدم ازش باباته صبحونه تشکر نکردم. آخه میدونید من واسه هر کاری تشکر میکردم. کلا" تکه کلامم مرسی بود.........ادامه دارد............
خيلي قشنگه.حتما بقيشو بنويسيد!!!!
منتظرم!
تبریک میگم داداش پیمات قشنگ بود
و امیدوارم ازش روزی سریال بسازن
به نظر منم فصل اولش خیلی قشنگ بود:pinkglassesf::pinkglassesf::pinkglassesf:
زود بقیشو بنویس
ایول خیلی باحال بود بقیه شوهم حتما بنویس:_41_:
برای شروع خیلی عالییییییییی بود ...ممنون:a (35):
منتطر بقیه اش هستیم :_41_:
ممنون عزیزم
داستانت خیلی قشنگه
منم کلی داستان نوشتم سر فرصت حتما میذارم اگه خوشتون اومد بازم میذارم
ممنون از همه شما دوستای خوبم :a (35):
صفحهها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16