۱۳-۴-۱۳۸۸, ۰۳:۴۸ عصر
۱۳-۴-۱۳۸۸, ۰۳:۴۹ عصر
به نام اهورامزدای پاک
درود بر شما اریائیان
نيما با دلهره این ها را این بار برای شما می نویسد و احساس ترس و قدرت می کند ! ! !
اما موضوع مهم و ترس برانگیزی که امروز برای شما می نویسم .
پایان دنیا طبق شواهدات باستانی و علمی در سال 2012 ! ! !
قبیله ای به نام مایا که چند هزار سال پیش در امریکای مرکزی زندگی می کرده اند دارای علم و فدرتی بوده اند که هنوز دانشمندان حیران مانده اند انان این دانش ها را چگونه بدست اورده اند؟
مثلا انان تمام حورشید گرفتگی ها و ماه گرفتیگی ها را تا سال 2012 پیشگوئی کرده اند و تمام انها طبق برنامه مایا در حال وقوع است ! ! ! انها دقیقا تاریخ چنگ های چهانی را به درستی پیشگوئی کرده بوده اند و جالب تر اینکه انها عکس سفیه های فضائی را بر روی دیوار های معبد خود حک کرده اند ! ! !
انها حتی تعداد روز های یک سال ماه را می دانستند که 279 روز است
انها از اورانوس و نپتون خبر داشته اند .
تقویم مایا برای 400 ملیون سال استخراج شده اند.
این هائی که گفتم تنها بخشی از علم انها بود تا به برای موضوع اصلی را بیان کنم.
مایا می گوید 21 دسامبر سال2012 زندگی روی زمین به اتما خواهد رسید و دوره ی جدیدی روی زمین بوجود می اید! ! !
یک تیم امریکائی هم برنامه ای نوشته اند که پیش گوئی میکند واین برنامه سونامی را پیش گوئی کرد و این بار
برنامه می گوید در سال 2012 اتفاق بزرگی بر روی زمین می افتد.
مایا می گوید زمین از 5 دوره تشکیل شده است و در پایان هر دوره یه اتفاق خیلی بد می افته!!!
و جالب که طبق گفته مایا ما در دوره 5 هستیم و پایان دوره پنجم سال 2012 است
مایا گفته دوره های فبلی توسط هوا(باد)و اتش و سیل و .. بوده و شاید این دوره با زمین لرزه به پایان برسد
اما ....اما
طبق نظریه یکی از پیشگویان یونانی پسری در ایران به دنیا امده که در همان سال او سرنوشت دنیا را تغییر خواهد داد و این جای بسی خوشحالی است برای ما ایرانیان و مردم دنیا.
شما ها داستان شهرزاد و قصه های هزار و یک شب را شنیده اید و شاید فکر کنید افسانه است اما این
داستان یک واقعیت است و در دوران ساسانینا رخ داده است اما وقتی اعراب به ایران حمله کردند شهرزاد به چشمه ای به نام چک چک در کوه چک چک که معبد زرتشتیان است رفت .وقتی اعراب به انجا رفتند دیدن فقط لباسهایش هست و خود او غیب شده است. اما طبق یک داستان شهرزاد چند وقت پیش ظاهر شده و الان در
حال زندگی است به این سایت بروید و کل داستان را که واقعی است و همین چند وقت پیش رخ داده است را بخوانید ( http://www.sepandarmazd.com/pdf/shahrzad.pdf ) به گفته شهرزاد او برای تغیر در دنیا امده و خودش گفته فقط به عنوان یک سمبل امده است تا مردم امید داشته باشند و دنیا را به واسطه مردم ایران که احتمالا دوباره همه زرتشتی شده اند را تغییر دهد.
حال همه چیز به هم دست داده اند تا دنیا در سال 2012 تغییر کند اما به گفته پیشگوی یونانی و شهرزاد که الان در این دنیا است این به بار نه با زلزله و نه با سیل وغیره تغییر می کند بلکه این بار بواسطه یک پسر ایرانی و مردم ایران تغییر خواهد کرد و الان درست مثل زمانی شد که تورات بدنیا امدن کوروش کبیر را خبر داد.
الان که این جملات را می نویسم مو به بدنم راست شده و احساس خاصی دارم.
اما این پسر هم الان در ایران است و حدود 18 تا 20 سال دارد و تردید نکنید که این بک حقیقت است
از شما خواهش می کنم تا داستان ظهور شهرزاد که همین چند وقت پیش در حضور یک زن و شوهر جوان ظاهر شد را حتما بخوانید(ادرس داستان را برایتان در میان متن گذاشته ام.
درود بر شما اریائیان
نيما با دلهره این ها را این بار برای شما می نویسد و احساس ترس و قدرت می کند ! ! !
اما موضوع مهم و ترس برانگیزی که امروز برای شما می نویسم .
پایان دنیا طبق شواهدات باستانی و علمی در سال 2012 ! ! !
قبیله ای به نام مایا که چند هزار سال پیش در امریکای مرکزی زندگی می کرده اند دارای علم و فدرتی بوده اند که هنوز دانشمندان حیران مانده اند انان این دانش ها را چگونه بدست اورده اند؟
مثلا انان تمام حورشید گرفتگی ها و ماه گرفتیگی ها را تا سال 2012 پیشگوئی کرده اند و تمام انها طبق برنامه مایا در حال وقوع است ! ! ! انها دقیقا تاریخ چنگ های چهانی را به درستی پیشگوئی کرده بوده اند و جالب تر اینکه انها عکس سفیه های فضائی را بر روی دیوار های معبد خود حک کرده اند ! ! !
انها حتی تعداد روز های یک سال ماه را می دانستند که 279 روز است
انها از اورانوس و نپتون خبر داشته اند .
تقویم مایا برای 400 ملیون سال استخراج شده اند.
این هائی که گفتم تنها بخشی از علم انها بود تا به برای موضوع اصلی را بیان کنم.
مایا می گوید 21 دسامبر سال2012 زندگی روی زمین به اتما خواهد رسید و دوره ی جدیدی روی زمین بوجود می اید! ! !
یک تیم امریکائی هم برنامه ای نوشته اند که پیش گوئی میکند واین برنامه سونامی را پیش گوئی کرد و این بار
برنامه می گوید در سال 2012 اتفاق بزرگی بر روی زمین می افتد.
مایا می گوید زمین از 5 دوره تشکیل شده است و در پایان هر دوره یه اتفاق خیلی بد می افته!!!
و جالب که طبق گفته مایا ما در دوره 5 هستیم و پایان دوره پنجم سال 2012 است
مایا گفته دوره های فبلی توسط هوا(باد)و اتش و سیل و .. بوده و شاید این دوره با زمین لرزه به پایان برسد
اما ....اما
طبق نظریه یکی از پیشگویان یونانی پسری در ایران به دنیا امده که در همان سال او سرنوشت دنیا را تغییر خواهد داد و این جای بسی خوشحالی است برای ما ایرانیان و مردم دنیا.
شما ها داستان شهرزاد و قصه های هزار و یک شب را شنیده اید و شاید فکر کنید افسانه است اما این
داستان یک واقعیت است و در دوران ساسانینا رخ داده است اما وقتی اعراب به ایران حمله کردند شهرزاد به چشمه ای به نام چک چک در کوه چک چک که معبد زرتشتیان است رفت .وقتی اعراب به انجا رفتند دیدن فقط لباسهایش هست و خود او غیب شده است. اما طبق یک داستان شهرزاد چند وقت پیش ظاهر شده و الان در
حال زندگی است به این سایت بروید و کل داستان را که واقعی است و همین چند وقت پیش رخ داده است را بخوانید ( http://www.sepandarmazd.com/pdf/shahrzad.pdf ) به گفته شهرزاد او برای تغیر در دنیا امده و خودش گفته فقط به عنوان یک سمبل امده است تا مردم امید داشته باشند و دنیا را به واسطه مردم ایران که احتمالا دوباره همه زرتشتی شده اند را تغییر دهد.
حال همه چیز به هم دست داده اند تا دنیا در سال 2012 تغییر کند اما به گفته پیشگوی یونانی و شهرزاد که الان در این دنیا است این به بار نه با زلزله و نه با سیل وغیره تغییر می کند بلکه این بار بواسطه یک پسر ایرانی و مردم ایران تغییر خواهد کرد و الان درست مثل زمانی شد که تورات بدنیا امدن کوروش کبیر را خبر داد.
الان که این جملات را می نویسم مو به بدنم راست شده و احساس خاصی دارم.
اما این پسر هم الان در ایران است و حدود 18 تا 20 سال دارد و تردید نکنید که این بک حقیقت است
از شما خواهش می کنم تا داستان ظهور شهرزاد که همین چند وقت پیش در حضور یک زن و شوهر جوان ظاهر شد را حتما بخوانید(ادرس داستان را برایتان در میان متن گذاشته ام.
۱۵-۴-۱۳۸۸, ۰۳:۲۴ صبح
نبرد هیربا
کوروش دوّم زمانی که شورش تازه آغاز شده بود، در هگمتانه بود. به گزارش نیکولای، زمانی که به کوروش دوّم اجازه رفتن داده شد، او از نزد ایشتوویگو گریخت زیرا می دانست که اگر ایشتوویگو بفهمید انگیزه های واقعی کوروش - یعنی پیوستن و در صورت لزوم جنگ در کنار پدرش - چه بوده، ممکن است سرانجام وی را اعدام نماید. این به آن دلیل بود که وقتی کوروش در نیمه راه بزرگ شدن بود دریافت که ایشتوویگو پیش از آن می کوشید تا زمانی که وی هنوز یک کودک بود، او را از میان ببرد، اما موفق نشد، و همانطور که زمان می گذشت، ایشتوویگو به خاطر شباهت های شخصیتی که کوروش با وی داشت، بیشتر به وی احترام می گذاشت. در ضمن ایشتوویگو مطمئن نبود که اگر به کوروش اجازه بازگشت به میهنش را بدهد، کار درستی کرده یا نه. ایشتوویگو سرانجام این کار را کرد، و این اقدام وی به پایان دادن به پادشاهی ماد کمک نمود. زمانی که ایشتوویگو دوبار از سوی هارپاک مورد این نیرنگ قرار گرفت که باور کند کوروش خطری برای وی ندارد، حتی زمانی که شورش رخ داد و نشانه های خطر تازه آشکار شد، آن گاه بود که کوروش دانست چگونه به آسانی می توان ایشتوویگو را فریب داد. به همین دلیل، کوروش ممکن است از این فرصت برای آوردن آزادی به پادشاهی خودش استفاده کرده باشد.
کوروش دوّم زمانی که شورش تازه آغاز شده بود، در هگمتانه بود. به گزارش نیکولای، زمانی که به کوروش دوّم اجازه رفتن داده شد، او از نزد ایشتوویگو گریخت زیرا می دانست که اگر ایشتوویگو بفهمید انگیزه های واقعی کوروش - یعنی پیوستن و در صورت لزوم جنگ در کنار پدرش - چه بوده، ممکن است سرانجام وی را اعدام نماید. این به آن دلیل بود که وقتی کوروش در نیمه راه بزرگ شدن بود دریافت که ایشتوویگو پیش از آن می کوشید تا زمانی که وی هنوز یک کودک بود، او را از میان ببرد، اما موفق نشد، و همانطور که زمان می گذشت، ایشتوویگو به خاطر شباهت های شخصیتی که کوروش با وی داشت، بیشتر به وی احترام می گذاشت. در ضمن ایشتوویگو مطمئن نبود که اگر به کوروش اجازه بازگشت به میهنش را بدهد، کار درستی کرده یا نه. ایشتوویگو سرانجام این کار را کرد، و این اقدام وی به پایان دادن به پادشاهی ماد کمک نمود. زمانی که ایشتوویگو دوبار از سوی هارپاک مورد این نیرنگ قرار گرفت که باور کند کوروش خطری برای وی ندارد، حتی زمانی که شورش رخ داد و نشانه های خطر تازه آشکار شد، آن گاه بود که کوروش دانست چگونه به آسانی می توان ایشتوویگو را فریب داد. به همین دلیل، کوروش ممکن است از این فرصت برای آوردن آزادی به پادشاهی خودش استفاده کرده باشد.
۱۵-۴-۱۳۸۸, ۰۳:۵۶ صبح
سونگ جان خوب اين دقيقا چي هست؟
۱۵-۴-۱۳۸۸, ۰۴:۳۹ عصر
این همون نبرد هیربا هست و زیاد جای توضیح خاصی نداره و فقط توصیف شده هستش
۱۵-۴-۱۳۸۸, ۰۶:۳۸ عصر
من شنيده بودم اسمش کاساندرا هستش نه هيرا.حالا نمي دونم.
۱۵-۴-۱۳۸۸, ۰۷:۰۰ عصر
آشور-نصیر-پال دوّم از 859 ق.م تا 824 ق.م پادشاه آشور بود. آشور-نصیر-پال دوّم در 859 ق.م جانشین پدرش توکولتی-نینورتای دوّم شد. او، میان دو رود و سرزمینی که امروز لبنان نامیده می شود را تسخیر کرده، آنها را به امپراتوری در حال رشد آشور افزود. او همچنین تبهکارانه به شورش شهر سورو در بیت-هلوپ پایان داد. او به خاطر بیرحمی و بکارگیری اسیران برده شده برای ساختن پایتخت جدید آشور در شهر کلخو (نمرود) در میان دو رود - جایی که شهر را بازیافت و بناهای یادبود گیرایی ساخت - آوازه ای بلند دارد. او همچنین مدیری باهوش بود که دریافت به جای اینکه فرمانروایان محلی را در مقام خویش به جای گذاشته، آنها را وادار به پرداخت خراج کند، با گماردن فرمانداران آشوری در ایالات می تواند نظارت بیشتری بر امپراتوری اش داشته باشد. جانشین او، پسرش شلمنصر سوّم بود
۳۰-۴-۱۳۸۸, ۰۷:۵۰ صبح
آيا ميدانيد حضرت يوسف (ع) بعد از فوت چگونه دفن شدند؟
---------------------------------------------------------------
درمورد محل دفن حضرت يوسف(ع)شيخ طبرسي(ره)درتفسيرخود نقل كرده:چون حضرت يوسف ازدنيا رفت،اورا درتابوتي ازسنگ مرمر نهاده و ميان رود نيل دفن كردند وعلتش اين بود كه چون آنحضرت ازدنيا رفت،مردم مصربه نزاع برخاسته وهردسته اي مي خواستند تا جنازه آن حضرت را در محله خود دفن كنند واز بركت آن پيكرمطهر بهره مند گردند وسرانجام مصلحت ديدند جنازه را دررود نيل دفن كنند تا آب نيل ازروي آن بگذرد وبه همه شهر برسد تا مردم در اين بهره يكسان باشند وبركت آن جنازه بطور مساوي به همه مردم برسد،واين قبرتا زمان حضرت موسي(ع)هم چنان دررود نيل بود تا وقتي كه آن حضرت بيامد واو را از نيل بيرون آورد وبه فلسطين برد
---------------------------------------------------------------
درمورد محل دفن حضرت يوسف(ع)شيخ طبرسي(ره)درتفسيرخود نقل كرده:چون حضرت يوسف ازدنيا رفت،اورا درتابوتي ازسنگ مرمر نهاده و ميان رود نيل دفن كردند وعلتش اين بود كه چون آنحضرت ازدنيا رفت،مردم مصربه نزاع برخاسته وهردسته اي مي خواستند تا جنازه آن حضرت را در محله خود دفن كنند واز بركت آن پيكرمطهر بهره مند گردند وسرانجام مصلحت ديدند جنازه را دررود نيل دفن كنند تا آب نيل ازروي آن بگذرد وبه همه شهر برسد تا مردم در اين بهره يكسان باشند وبركت آن جنازه بطور مساوي به همه مردم برسد،واين قبرتا زمان حضرت موسي(ع)هم چنان دررود نيل بود تا وقتي كه آن حضرت بيامد واو را از نيل بيرون آورد وبه فلسطين برد
۳۱-۴-۱۳۸۸, ۰۲:۲۳ صبح
ملکه ي تنهاي درباز پهلوي
قمرالملوک اميرسليماني (توران) فرزند عيسي مجدالسلطنه اميرسليماني پسر مجدالدوله از رجال معروف عصر قاجار است که در روز 15 بهمن 1283 در تهران ديده به جهان گشود. مادرش شمسالملوک منزهالدوله از خاندانهاي معروف عصر در تربيت بسيار کوشا بود به طوري که توران از پنج سالگي تحت تعليم معلمين خانگي قرار گرفت و اين کار تا ده سالگي ادامه يافت تا اينکه پدر و مادرش او را براي تحصيل به دبيرستان ناموس فرستادند و توران تا سال چهارم متوسطه در اين دبيرستان به تحصيل اشتغال داشت. در اين هنگام رضاخان که تازه به مقام وزارت جنگ رسيده بود و درصدد به دست آوردن قدرت مطلقه در کشور بود جهت کسب وجهه اجتماعي درصدد وصلت با خاندان قاجار افتاد و تصميم به ازدواج با يکي از دختران رجال قجري گرفت. جهت اين امر صورتي شامل 180 نفر از دختران معاريف و مشاهير کشور تهيه شد. در اين ليست به طور ويژه نوشته شده بود که مجدالدوله يکي از رجال طراز اول دربار احمدشاه نوه زيبايي دارد که تحصيلکرده بوده و شايستگي همسري وزير جنگ را دارد. پس رضاخان که مترصد فرصت مناسب بود در روز عيد قربان هنگامي که کليه وزرا و رجال و معاريف مملکت جهت سلام به پيشگاه احمدشاه رفته بودند مجدالدوله را به کناري کشاند و به حالت شوخي گفت :
ــ آقاي مجدالدوله، عيدي ما را در عيد قربان نميدهيد؟
مجدالدوله گفت :
ــ اگر چيزي است که شايستگي حضرت اشرف را داشته باشد سراغ داريد بفرماييد تا با کمال ميل تقديم کنم.
وزير جنگ لبخندزنان گفت :
ــ به من خبر دادهاند که شما نوه بسيار زيبايي داريد و من خواستم موافقت کنيد که او را به همسري خود انتخاب کنم.
مجدالدوله با اين پيشنهاد موافقت کرد و روز بعد خواهر و زن برادر وزير جنگ به خانه مجدالدوله رفتند و رسماً ملکه توران را براي سردار سپه خواستگاري نمودند. خانواده عروس پيشنهاد را پذيرفتند و در نتيجه روز عيد غدير مراسم عقدکنان در حالي که ملکه توران هفده سال و وزير جنگ چهل و هفت سال داشت صورت گرفت. به گواهي برخي از کساني که به وي و دربار پهلوي نزديک بودند ملکه توران زني زيبا و در روزگار خود در زمره زنان تحصيلکرده و تربيت يافته بود. ثمره اين ازدواج بسيار کوتاه و بدشگون براي رضاشاه پنجمين فرزندش غلامرضا بود که در سال 1302هـ . ش متولد شد. از همان ابتداي ازدواج، ملکه تاجالملوک که با اين وصلت مخالف بود به مبارزه با توران پرداخت و توران که ياراي مقاومت در مقابل چنين زن حيلهگر و سياستمداري را نداشت به تدريج کنارهگيري نمود به طوري که به دليل اختلافات خانوادگي اين ازدواج پس از يک سال به طلاق انجاميد. اين زن پس از طلاق مدت 21 سال تا هنگام مرگ رضاخان در ژوهانسبورگ (خرداد ماه 1323هـ . ش) در ميان ديوارهاي قصر سلطنتي و در مجاورت خانواده پهلوي زيست و به تربيت تنها فرزندش همت گمارد. پس از مرگ رضاخان او براي بدرقه پسرش که عازم آمريکا بود به مصر مسافرت نمود و پس از مراجعت به ايران در ملک موروثي خود عليآباد مشغول فلاحت و امور خيريه گشت. او اندکي بعد با بازرگان ثروتمندي به نام ذبيحالله ملکپور (1352-1281هـ .ش) ازدواج کرد.
پس از ازدواج زندگي او دچار دگرگوني گشت. او در محافل اجتماعي شرکت نمود و صاحب ثروت کلاني شد و حتي در کنار فعاليتهاي اقتصادي خانواده پهلوي و ساخته شدن مهرشهر توسط شمس پهلوي به فکر ساختن تورانشهر افتاد (1356ش) که اجراي طرح آن با همکاري آلمانيها پيشبيني شده بود، اما انقلاب اسلامي راه زيادهطلبي اين خاندان را بست و او را به پاريس فراري داد.
قمرالملوک اميرسليماني (توران) فرزند عيسي مجدالسلطنه اميرسليماني پسر مجدالدوله از رجال معروف عصر قاجار است که در روز 15 بهمن 1283 در تهران ديده به جهان گشود. مادرش شمسالملوک منزهالدوله از خاندانهاي معروف عصر در تربيت بسيار کوشا بود به طوري که توران از پنج سالگي تحت تعليم معلمين خانگي قرار گرفت و اين کار تا ده سالگي ادامه يافت تا اينکه پدر و مادرش او را براي تحصيل به دبيرستان ناموس فرستادند و توران تا سال چهارم متوسطه در اين دبيرستان به تحصيل اشتغال داشت. در اين هنگام رضاخان که تازه به مقام وزارت جنگ رسيده بود و درصدد به دست آوردن قدرت مطلقه در کشور بود جهت کسب وجهه اجتماعي درصدد وصلت با خاندان قاجار افتاد و تصميم به ازدواج با يکي از دختران رجال قجري گرفت. جهت اين امر صورتي شامل 180 نفر از دختران معاريف و مشاهير کشور تهيه شد. در اين ليست به طور ويژه نوشته شده بود که مجدالدوله يکي از رجال طراز اول دربار احمدشاه نوه زيبايي دارد که تحصيلکرده بوده و شايستگي همسري وزير جنگ را دارد. پس رضاخان که مترصد فرصت مناسب بود در روز عيد قربان هنگامي که کليه وزرا و رجال و معاريف مملکت جهت سلام به پيشگاه احمدشاه رفته بودند مجدالدوله را به کناري کشاند و به حالت شوخي گفت :
ــ آقاي مجدالدوله، عيدي ما را در عيد قربان نميدهيد؟
مجدالدوله گفت :
ــ اگر چيزي است که شايستگي حضرت اشرف را داشته باشد سراغ داريد بفرماييد تا با کمال ميل تقديم کنم.
وزير جنگ لبخندزنان گفت :
ــ به من خبر دادهاند که شما نوه بسيار زيبايي داريد و من خواستم موافقت کنيد که او را به همسري خود انتخاب کنم.
مجدالدوله با اين پيشنهاد موافقت کرد و روز بعد خواهر و زن برادر وزير جنگ به خانه مجدالدوله رفتند و رسماً ملکه توران را براي سردار سپه خواستگاري نمودند. خانواده عروس پيشنهاد را پذيرفتند و در نتيجه روز عيد غدير مراسم عقدکنان در حالي که ملکه توران هفده سال و وزير جنگ چهل و هفت سال داشت صورت گرفت. به گواهي برخي از کساني که به وي و دربار پهلوي نزديک بودند ملکه توران زني زيبا و در روزگار خود در زمره زنان تحصيلکرده و تربيت يافته بود. ثمره اين ازدواج بسيار کوتاه و بدشگون براي رضاشاه پنجمين فرزندش غلامرضا بود که در سال 1302هـ . ش متولد شد. از همان ابتداي ازدواج، ملکه تاجالملوک که با اين وصلت مخالف بود به مبارزه با توران پرداخت و توران که ياراي مقاومت در مقابل چنين زن حيلهگر و سياستمداري را نداشت به تدريج کنارهگيري نمود به طوري که به دليل اختلافات خانوادگي اين ازدواج پس از يک سال به طلاق انجاميد. اين زن پس از طلاق مدت 21 سال تا هنگام مرگ رضاخان در ژوهانسبورگ (خرداد ماه 1323هـ . ش) در ميان ديوارهاي قصر سلطنتي و در مجاورت خانواده پهلوي زيست و به تربيت تنها فرزندش همت گمارد. پس از مرگ رضاخان او براي بدرقه پسرش که عازم آمريکا بود به مصر مسافرت نمود و پس از مراجعت به ايران در ملک موروثي خود عليآباد مشغول فلاحت و امور خيريه گشت. او اندکي بعد با بازرگان ثروتمندي به نام ذبيحالله ملکپور (1352-1281هـ .ش) ازدواج کرد.
پس از ازدواج زندگي او دچار دگرگوني گشت. او در محافل اجتماعي شرکت نمود و صاحب ثروت کلاني شد و حتي در کنار فعاليتهاي اقتصادي خانواده پهلوي و ساخته شدن مهرشهر توسط شمس پهلوي به فکر ساختن تورانشهر افتاد (1356ش) که اجراي طرح آن با همکاري آلمانيها پيشبيني شده بود، اما انقلاب اسلامي راه زيادهطلبي اين خاندان را بست و او را به پاريس فراري داد.
۳۱-۴-۱۳۸۸, ۰۸:۴۳ صبح
تصویری از شرقی ترین شهر ایران باستان!
سین کیانگ سررزمین مرزی ایران باستان و چین بزرگ بود.سرزمینی که وامدار دو فرهنگ باستانی است و به قول شاهنامه:«نشان از دو سو دارد آن نیک پی».
در میان شخصیت های شاهنامه بعضی فرزند آمیزش این دو فرهنگ هستند:«بگفتا که از مام خاتونیم(چینی ام)-ز سوی پدر آفریدونیم(ایرانیم)
با مرگ زبان سغدی(sogdian language)در سین کیانگ زبان ترکی اویغوری جایگزین آن شد.زبانی که به خط فارسی مینویسندش و به خط فارسی الفبای نیاکان میگویند.
![[تصویر: 25uske9.jpg]](http://i37.tinypic.com/25uske9.jpg)
------------------------------------------------------
------------------------------------------------------
عدالت امام علی...
يكى از كسانى كه در زمان خلافت امام على (ع ) به معاويه پيوست ، عقيل برادر امام بود. و دليل پيوستن وى به معاويه هم ، توقع غير عادلانه عقيل از سهميه بيت المال بود. روزى از حضرت درخواست نمود كه مقدارى بر سهمش بيفزايد تا بهتر بتواند زندگيش را اداره كند. براى اينكار مقدارى غذا آماده نمود و حضرت را به خانه خود دعوت كرد. پس از اينكه امام به خانه وى آمد، عقيل ابرار فقر و بى چيزى نمود و از على (ع ) خواهش و تمنا كرد كه مقدارى بر حقوقش بيفزايد. امام على (ع ) پرسيد:
پول اين غذا و طعامى كه با آن مرا دعوت نمودى ، از كجا آورده اى ؟
عقيل در جواب امام عرض كرد:
بعضى از روزها يك درهم و نيم را خرج زندگى مى كردم و نيم درهم آن را پس انداز مى نمودم و پول اين سفره را به اين شكل جمع آورى كردم .
امام فرمود:
با اين حال و با اين حساب همان يك درهم و نيم براى خرج زندگى تو بس است . چگونه از فقر و تنگدستى و كمى سهم خود شكايت مى نمايى ؟
مدتى از اين ماجرا گذشت تا اين كه عقيل باز هم نزد اما رفت و در مورد افزايش سهم خود پافشارى و اصرار نمود. امام عقيل را به درون خانه برد و آهنى را در شعله آتش گذاشت و سرخ كرد و به عقيل گفت : بگير. عقيل كه نابينا بود و نمى دانست كه در دست امام چيست ، دست خود را جلو آورد و امام آهن گداخته را بر دست وى گذاشت . عقيل غمگين و مضطرب شد و گفت :
اى برادر چرا دست مرا سوزاندى ؟
امام فرمود:
تو كه تحمل اين آتش اندك را ندارى ، چگونه روا مى دارى كه من از حقوق مردم بيشتر از آنچه حق تو مى شود، به تو بپردازم و به جزاى آن عياذ بالله در آتش هميشگى آخرت گرفتار شوم ؟
عقيل وقتى كه وضع را اين چنين ديد و عدالت سنگين على را لمس كرد، از آن حضرت رويگردان شده و به دمشق نزد معاويه رفت .
---------------
راستی دیدم موضوع این پست هم متعلق به تاریخ هست..برای همین اینجا گذاشتمSmile
سین کیانگ سررزمین مرزی ایران باستان و چین بزرگ بود.سرزمینی که وامدار دو فرهنگ باستانی است و به قول شاهنامه:«نشان از دو سو دارد آن نیک پی».
در میان شخصیت های شاهنامه بعضی فرزند آمیزش این دو فرهنگ هستند:«بگفتا که از مام خاتونیم(چینی ام)-ز سوی پدر آفریدونیم(ایرانیم)
با مرگ زبان سغدی(sogdian language)در سین کیانگ زبان ترکی اویغوری جایگزین آن شد.زبانی که به خط فارسی مینویسندش و به خط فارسی الفبای نیاکان میگویند.
![[تصویر: 25uske9.jpg]](http://i37.tinypic.com/25uske9.jpg)
------------------------------------------------------
------------------------------------------------------
عدالت امام علی...
يكى از كسانى كه در زمان خلافت امام على (ع ) به معاويه پيوست ، عقيل برادر امام بود. و دليل پيوستن وى به معاويه هم ، توقع غير عادلانه عقيل از سهميه بيت المال بود. روزى از حضرت درخواست نمود كه مقدارى بر سهمش بيفزايد تا بهتر بتواند زندگيش را اداره كند. براى اينكار مقدارى غذا آماده نمود و حضرت را به خانه خود دعوت كرد. پس از اينكه امام به خانه وى آمد، عقيل ابرار فقر و بى چيزى نمود و از على (ع ) خواهش و تمنا كرد كه مقدارى بر حقوقش بيفزايد. امام على (ع ) پرسيد:
پول اين غذا و طعامى كه با آن مرا دعوت نمودى ، از كجا آورده اى ؟
عقيل در جواب امام عرض كرد:
بعضى از روزها يك درهم و نيم را خرج زندگى مى كردم و نيم درهم آن را پس انداز مى نمودم و پول اين سفره را به اين شكل جمع آورى كردم .
امام فرمود:
با اين حال و با اين حساب همان يك درهم و نيم براى خرج زندگى تو بس است . چگونه از فقر و تنگدستى و كمى سهم خود شكايت مى نمايى ؟
مدتى از اين ماجرا گذشت تا اين كه عقيل باز هم نزد اما رفت و در مورد افزايش سهم خود پافشارى و اصرار نمود. امام عقيل را به درون خانه برد و آهنى را در شعله آتش گذاشت و سرخ كرد و به عقيل گفت : بگير. عقيل كه نابينا بود و نمى دانست كه در دست امام چيست ، دست خود را جلو آورد و امام آهن گداخته را بر دست وى گذاشت . عقيل غمگين و مضطرب شد و گفت :
اى برادر چرا دست مرا سوزاندى ؟
امام فرمود:
تو كه تحمل اين آتش اندك را ندارى ، چگونه روا مى دارى كه من از حقوق مردم بيشتر از آنچه حق تو مى شود، به تو بپردازم و به جزاى آن عياذ بالله در آتش هميشگى آخرت گرفتار شوم ؟
عقيل وقتى كه وضع را اين چنين ديد و عدالت سنگين على را لمس كرد، از آن حضرت رويگردان شده و به دمشق نزد معاويه رفت .
---------------
راستی دیدم موضوع این پست هم متعلق به تاریخ هست..برای همین اینجا گذاشتمSmile