۳۰-۱-۱۳۸۹, ۰۷:۲۸ عصر
شاهزاده ارشام:
نبرد زمینی ترموپیل در زمان خشایارشا پادشاه هخامنشی بین ایران و یونان به وقوع پیوست.قبل از وقوع این نبرد یکی از برادران خشایارشا که ارشام نام داشت و علاقه مند به دختر اردوان از عالی ترین رتبه های دربار بود. از خشایارشا در خواست کرد که مقدمات ازدواج او را با آن دختر که سمیرامی نام داشت فراهم کند.اما خشایار این ازدواج را به بعد از نبرد ترموپیل واگذار کرد.در این زمان شاهزاده ارشام فرمانده ی سپاه جاویدان ایران بود.پس از حرکت سپاه ایران به سمت دره ی ترموپیل و عبور از دروازه های سیاه،وقتی نیروهای متحد آتن و اسپارت عظمت سپاه ایران را مشاهده نمودند پا به فرار گذاشتند.فقط 300نفر اسپارتی به فرماندهی پادشاه خود لئونیداس تصمیم گرفتند که در مقابل ارتش ایران مقاومت کنند و تا پای جان بایستند...آنها در تنگه ای که از یک سمت به دره و از یک سمت به کوه محدود می شد در مقابل عرض باریکی از ارتش ایران ایستادند و توانستند پس از دادن کشته زیادی تلفات سنگینی را بر نیروهای ایران وارد کنند.تلاش ایران برای گشودن تنگه تقریبا بی نتیجه مانده بود تا اینکه شاهزاده ارشام بخشی از سپاه جاویدان را از طریق کوهستان های پشت تپه عبور داد و خود را به پشت نیرو های اسپارتی رساند...
در این زمان ارتش ایران از دو سمت نیروهای اسپارتی را در تنگنا و محاصره قرار داد.شاهزاده ارشام یک لباس زیبا بر تن داشت و حدود بیست ساله بود و موهای خود را از پشت بسته بود.شاهزاده ارشام اوج شمشیر زنی خود را در زمان نبرد ترموپیل به نمایش گذاشت به گونه ای که وقتی لئونیداس شمشیر زدن او را دید،لب به تحسینش گشود و گفت من از نواده ی هرکول هستم(غول معروف یونان که توسط زئوس خدای بزرگ یونان به فرزندی پذیرفته شد و به آسمان ها برده شد)می باشم اما مثل اینکه این شاهزاده ی جوان پسر هرکول می باشد!
جنگ ادامه یافت تا اینکه تیغ شمشیری به پیشانی ارشام نشست و وی سعی کرد خونی که از شکاف زخم پیشانی اش که تقریبا دید وی را کم کرده بود پاک کند(زیرا این زخم عمیق نبود)که در یک لحظه ضربه ی شمشیر سختی بر آشیل او فرود آمد،با این حال او جنگید ولی یک اسپارتی نیزه ای را به سوی وی پرتاب کرد و شاهزاده ارشام بر زمین افتاد.پزشک اسپارتی که صحنه را مشاهده میکرد از لئونیداس خواست اجازه دهد که وی را معالجه کند.اجازه صادر شد اما معالجه اثر نبخشید و او کشته شد.کسی جرات گفتن این خبر را به خشیارشا را نداشت.پس از جنگ و پیروزی ایران شب هنگام در چادرهای ارتش جاودان صدای گریه می آمد،خشایارشا متوجه این گریه ها شد و سریعا بیرون آمد و به وی گفتند که شاهزاده ارشام فرمانده ی ارتش جاویدان کشته شده است.او خود را به بالینش رساند و دستور داد تا او را بر بلندی قرار دهند تا به رسم ایرانیان باستان مراسم دفن او انجام شود.
نبرد زمینی ترموپیل در زمان خشایارشا پادشاه هخامنشی بین ایران و یونان به وقوع پیوست.قبل از وقوع این نبرد یکی از برادران خشایارشا که ارشام نام داشت و علاقه مند به دختر اردوان از عالی ترین رتبه های دربار بود. از خشایارشا در خواست کرد که مقدمات ازدواج او را با آن دختر که سمیرامی نام داشت فراهم کند.اما خشایار این ازدواج را به بعد از نبرد ترموپیل واگذار کرد.در این زمان شاهزاده ارشام فرمانده ی سپاه جاویدان ایران بود.پس از حرکت سپاه ایران به سمت دره ی ترموپیل و عبور از دروازه های سیاه،وقتی نیروهای متحد آتن و اسپارت عظمت سپاه ایران را مشاهده نمودند پا به فرار گذاشتند.فقط 300نفر اسپارتی به فرماندهی پادشاه خود لئونیداس تصمیم گرفتند که در مقابل ارتش ایران مقاومت کنند و تا پای جان بایستند...آنها در تنگه ای که از یک سمت به دره و از یک سمت به کوه محدود می شد در مقابل عرض باریکی از ارتش ایران ایستادند و توانستند پس از دادن کشته زیادی تلفات سنگینی را بر نیروهای ایران وارد کنند.تلاش ایران برای گشودن تنگه تقریبا بی نتیجه مانده بود تا اینکه شاهزاده ارشام بخشی از سپاه جاویدان را از طریق کوهستان های پشت تپه عبور داد و خود را به پشت نیرو های اسپارتی رساند...
در این زمان ارتش ایران از دو سمت نیروهای اسپارتی را در تنگنا و محاصره قرار داد.شاهزاده ارشام یک لباس زیبا بر تن داشت و حدود بیست ساله بود و موهای خود را از پشت بسته بود.شاهزاده ارشام اوج شمشیر زنی خود را در زمان نبرد ترموپیل به نمایش گذاشت به گونه ای که وقتی لئونیداس شمشیر زدن او را دید،لب به تحسینش گشود و گفت من از نواده ی هرکول هستم(غول معروف یونان که توسط زئوس خدای بزرگ یونان به فرزندی پذیرفته شد و به آسمان ها برده شد)می باشم اما مثل اینکه این شاهزاده ی جوان پسر هرکول می باشد!
جنگ ادامه یافت تا اینکه تیغ شمشیری به پیشانی ارشام نشست و وی سعی کرد خونی که از شکاف زخم پیشانی اش که تقریبا دید وی را کم کرده بود پاک کند(زیرا این زخم عمیق نبود)که در یک لحظه ضربه ی شمشیر سختی بر آشیل او فرود آمد،با این حال او جنگید ولی یک اسپارتی نیزه ای را به سوی وی پرتاب کرد و شاهزاده ارشام بر زمین افتاد.پزشک اسپارتی که صحنه را مشاهده میکرد از لئونیداس خواست اجازه دهد که وی را معالجه کند.اجازه صادر شد اما معالجه اثر نبخشید و او کشته شد.کسی جرات گفتن این خبر را به خشیارشا را نداشت.پس از جنگ و پیروزی ایران شب هنگام در چادرهای ارتش جاودان صدای گریه می آمد،خشایارشا متوجه این گریه ها شد و سریعا بیرون آمد و به وی گفتند که شاهزاده ارشام فرمانده ی ارتش جاویدان کشته شده است.او خود را به بالینش رساند و دستور داد تا او را بر بلندی قرار دهند تا به رسم ایرانیان باستان مراسم دفن او انجام شود.
