۲۶-۲-۱۳۹۰, ۰۳:۰۳ عصر
خاطراتی از شهید بابایی .
هر وقت وقت کنم خاطراتی از این شهید بزرگوار را مینویسم . اول کمی از او بگویم :
در سال 1329 در شهرستان قزوین دیده به جهان گشود .دوره ابتدایی را در دبستان (( دهخدا )) و دوره متوسطه را در دبیرستان (( نظام وفا )) ی قزوین گذراند .
در سال 1348 در حالی که در رشته پزشکی پذیرفته شده بود ، داوطلب تحصیل در دانشکده خلبانی نیروی هوایی شد .پس از گذراندن دوره آموزشی مقدماتی خلبانی ، جهت تکمیل دوره به کشور آمریکا اعزام گردید . در این مدت دوره آموزشی خلبانی هواپیمای شکاری را با موفقیت به پایان رساند و پس از بازگشت به ایران در سال 1351 با درجه ستوان دومی در پایگاه هوایی دزفول مشغول به خدمت شد .
همزمان با ورود هواپیماهای پیشرفته (( F-14 )) به نیروی هوایی ، شهید بابایی در 10 آبان ماه 1355 برای پرواز با این هواپیما انتخاب شد و به پایگاه هوایی اصفهان انتقال یافت .
پس از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی وی گذشته از انجام وظایف روزانه ، به عنوان سرپرست انجمن اسلامی پایگاه هوایی اصفهان به پاسداری از دستاوردهای انقلاب پرداخت . شهید بابایی در 7 مرداد ماه 1360 از درجه سروانی به سرهنگ دومی ارتقا پیدا کرد و به فرماندهی پایگاه هشتم اصفهان برگزیده شد . وی در 9 آذر ماه 1362 ضمن ترفیع به درجه سرهنگ تمامی به سمت معاونت عملیات فرماندهی نیروی هوایی منصوب گردید و به ستاد فرماندهی در تهران عزیمت کرد .
سرانجام در تاریخ 8 اردیبهشت ماه 1366 به درجه سرتیپی مفتخر شد و در 15 مرداد ماه همان سال ، در حالی که به درخواست ها و خواهش های پی در پی دوستان و نزدیکانش مبنی بر شرکت در مراسم حج آن سال پاسخ رد داده بود ، برابر با روز عید قربان در حین عملیات برون مرزی به شهادت رسید .
شهید سرلشگر خلبان ، عباس بابایی در هنگام شهادت 37 سال داشت . از او یک فرزند دختر به نام سُلما و دو فرزند پسر به نام های حسین و محمد به یادگار مانده است .
در امتحانات رفوزه می شوی . ((مرحوم حاج اسماعیل بابایی))
بعد از ظهر یکی از روزهای پاییزی که تازه چند ماهی از شروع اولین سال تحصیلی ابتدایی عباس میگذشت ، او را به محل کارم در بهداری شهرستان قزوین برده بودم . در اتاق کارم به عباس گفتم :
- پسرم پشت این میز بنشین و مشقهایت را بنویس .
سپس جهت تحویل دارو به انبار رفتم و پس از دریافت و بسته بندی آن ، آن ها را برای جدا کردن و نوشتن شماره به اتاق کارم آوردم . روی میز به دنبال مداد میگشتم . دیدم عباس با مداد من مشغول نوشتن مشق است . پرسیدم :
- عباس ! مداد خودت کجاست ؟
گفت :
- در خانه جا گذاشتم .
به او گفتم :
- پسرم ! این مداد از اموال اداری است و با آن باید فقط کارهای مربوط به اداره را انجام داد . اگر مشق هایت را با آن بنویسی ، ممکن است در آخر سال رفوزه شوی .
او چیزی نگفت . چند دقیقه بعد دیدم بی درنگ مشق خود را خط زد و مداد را به من برگرداند .
شاگرد بی بضاعت . ((مادر شهید بابایی))
من تعداد 7 فرزند دارم و عباس در میان آن فرزندانم برترین آن ها بود . او خیلی مهربان و کم توقع بود . با توجه به این که رسم بود تا هرسال شب عید برای بچه ها لباس نو تهیه شود اما عباس هرگز تن به این کار نمی داد . او میگفت : (( اول برای همه برادرها و خواهرانم لباس بخرید و چنانچه مبلغی باقی ماند برای من هم چیزی بخرید . )) به همین خاطر همیشه هنگام خرید اولویت را به خواهران و برادرانش می داد . او هر وقت می دید ما میخواهیم برای او لباس نو تهیه کنیم میگفت : (( همین لباسی که به تن دارم بسیار خوب است )) و وقتی که لباس هایش چرک می شد ، بی آنکه کسی بداند ، خودش میشست و به تن میکرد . عباس هیچ گاه کفش مناسبی نمیپوشید و بیشتر وقت ها پوتین به پا میکرد . عقیده داشت که پوتین محکم است و دیرتر از کفش های دیگر پاره می شود و آن قدر آن را میپوشید تا کف نما می شد .
به خاطر می آورم روزی نام او را در لیست دانش آموزان بی بضاعت نوشته بودند . دایی عباس ، که ناظم همان مدرسه بود ، از این مسئله خیلی ناراحت شد و به منزل ما آمد . از ما خواست تا به ظاهر و لباس عباس بیشتر رسیدگی کنیم تا آبروی خانواده حفظ شود . من از سخنان برادرم متاثر شدم . کمد لباس های عباس را به او نشان دادم و گفتم :
- نگاه کن . ببین ما برایش همه چیز خریده ایم . اما خودش از آن ها استفاده نمیکند . وقتی هم که از او میپرسم چرا لباس نو نمیپوشی؟ میگوید: (( در مدرسه شاگردانی هستند که وضع مالی خوبی ندارند . من نمیخواهم با پوشیدن این لباس ها به آنان فخرفروشی کنم . ))
هر وقت وقت کنم خاطراتی از این شهید بزرگوار را مینویسم . اول کمی از او بگویم :
در سال 1329 در شهرستان قزوین دیده به جهان گشود .دوره ابتدایی را در دبستان (( دهخدا )) و دوره متوسطه را در دبیرستان (( نظام وفا )) ی قزوین گذراند .
در سال 1348 در حالی که در رشته پزشکی پذیرفته شده بود ، داوطلب تحصیل در دانشکده خلبانی نیروی هوایی شد .پس از گذراندن دوره آموزشی مقدماتی خلبانی ، جهت تکمیل دوره به کشور آمریکا اعزام گردید . در این مدت دوره آموزشی خلبانی هواپیمای شکاری را با موفقیت به پایان رساند و پس از بازگشت به ایران در سال 1351 با درجه ستوان دومی در پایگاه هوایی دزفول مشغول به خدمت شد .
همزمان با ورود هواپیماهای پیشرفته (( F-14 )) به نیروی هوایی ، شهید بابایی در 10 آبان ماه 1355 برای پرواز با این هواپیما انتخاب شد و به پایگاه هوایی اصفهان انتقال یافت .
پس از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی وی گذشته از انجام وظایف روزانه ، به عنوان سرپرست انجمن اسلامی پایگاه هوایی اصفهان به پاسداری از دستاوردهای انقلاب پرداخت . شهید بابایی در 7 مرداد ماه 1360 از درجه سروانی به سرهنگ دومی ارتقا پیدا کرد و به فرماندهی پایگاه هشتم اصفهان برگزیده شد . وی در 9 آذر ماه 1362 ضمن ترفیع به درجه سرهنگ تمامی به سمت معاونت عملیات فرماندهی نیروی هوایی منصوب گردید و به ستاد فرماندهی در تهران عزیمت کرد .
سرانجام در تاریخ 8 اردیبهشت ماه 1366 به درجه سرتیپی مفتخر شد و در 15 مرداد ماه همان سال ، در حالی که به درخواست ها و خواهش های پی در پی دوستان و نزدیکانش مبنی بر شرکت در مراسم حج آن سال پاسخ رد داده بود ، برابر با روز عید قربان در حین عملیات برون مرزی به شهادت رسید .
شهید سرلشگر خلبان ، عباس بابایی در هنگام شهادت 37 سال داشت . از او یک فرزند دختر به نام سُلما و دو فرزند پسر به نام های حسین و محمد به یادگار مانده است .
در امتحانات رفوزه می شوی . ((مرحوم حاج اسماعیل بابایی))
بعد از ظهر یکی از روزهای پاییزی که تازه چند ماهی از شروع اولین سال تحصیلی ابتدایی عباس میگذشت ، او را به محل کارم در بهداری شهرستان قزوین برده بودم . در اتاق کارم به عباس گفتم :
- پسرم پشت این میز بنشین و مشقهایت را بنویس .
سپس جهت تحویل دارو به انبار رفتم و پس از دریافت و بسته بندی آن ، آن ها را برای جدا کردن و نوشتن شماره به اتاق کارم آوردم . روی میز به دنبال مداد میگشتم . دیدم عباس با مداد من مشغول نوشتن مشق است . پرسیدم :
- عباس ! مداد خودت کجاست ؟
گفت :
- در خانه جا گذاشتم .
به او گفتم :
- پسرم ! این مداد از اموال اداری است و با آن باید فقط کارهای مربوط به اداره را انجام داد . اگر مشق هایت را با آن بنویسی ، ممکن است در آخر سال رفوزه شوی .
او چیزی نگفت . چند دقیقه بعد دیدم بی درنگ مشق خود را خط زد و مداد را به من برگرداند .
شاگرد بی بضاعت . ((مادر شهید بابایی))
من تعداد 7 فرزند دارم و عباس در میان آن فرزندانم برترین آن ها بود . او خیلی مهربان و کم توقع بود . با توجه به این که رسم بود تا هرسال شب عید برای بچه ها لباس نو تهیه شود اما عباس هرگز تن به این کار نمی داد . او میگفت : (( اول برای همه برادرها و خواهرانم لباس بخرید و چنانچه مبلغی باقی ماند برای من هم چیزی بخرید . )) به همین خاطر همیشه هنگام خرید اولویت را به خواهران و برادرانش می داد . او هر وقت می دید ما میخواهیم برای او لباس نو تهیه کنیم میگفت : (( همین لباسی که به تن دارم بسیار خوب است )) و وقتی که لباس هایش چرک می شد ، بی آنکه کسی بداند ، خودش میشست و به تن میکرد . عباس هیچ گاه کفش مناسبی نمیپوشید و بیشتر وقت ها پوتین به پا میکرد . عقیده داشت که پوتین محکم است و دیرتر از کفش های دیگر پاره می شود و آن قدر آن را میپوشید تا کف نما می شد .
به خاطر می آورم روزی نام او را در لیست دانش آموزان بی بضاعت نوشته بودند . دایی عباس ، که ناظم همان مدرسه بود ، از این مسئله خیلی ناراحت شد و به منزل ما آمد . از ما خواست تا به ظاهر و لباس عباس بیشتر رسیدگی کنیم تا آبروی خانواده حفظ شود . من از سخنان برادرم متاثر شدم . کمد لباس های عباس را به او نشان دادم و گفتم :
- نگاه کن . ببین ما برایش همه چیز خریده ایم . اما خودش از آن ها استفاده نمیکند . وقتی هم که از او میپرسم چرا لباس نو نمیپوشی؟ میگوید: (( در مدرسه شاگردانی هستند که وضع مالی خوبی ندارند . من نمیخواهم با پوشیدن این لباس ها به آنان فخرفروشی کنم . ))
از دکمه تشکر استفاده کنن و اسپم ندن.وگرنه بن میشن.