انجمن جنرال , General
متن كامل رمان زيبا و عاشقانه "يك قدم تا عشق" از اعظم طهماسبي - نسخه قابل چاپ

+- انجمن جنرال , General (http://generaleshop.com/forum)
+-- انجمن: فرهنگ و هنر (/forumdisplay.php?fid=55)
+--- انجمن: شعر و ادبيات (/forumdisplay.php?fid=53)
+---- انجمن: داستان و حکایات (/forumdisplay.php?fid=143)
+---- موضوع: متن كامل رمان زيبا و عاشقانه "يك قدم تا عشق" از اعظم طهماسبي (/showthread.php?tid=11373)

صفحه‌ها: 1 2 3 4 5


متن كامل رمان زيبا و عاشقانه "يك قدم تا عشق" از اعظم طهماسبي - مهسا برزگر - ۲۷-۴-۱۳۹۰ ۱۱:۳۳ صبح

نام کتاب : یک قدم تا عشق

نویسنده : اعظم طهماسبی


متن كامل رمان زيبا و عاشقانه "يك قدم تا عشق" از اعظم طهماسبي - مهسا برزگر - ۲۷-۴-۱۳۹۰ ۱۱:۳۳ صبح

امیدوارم همه از این رمان لذت ببرید ..



باد سرد پاییزي به صورتم تازیانه می زد، زیپ پالتویم راتا روي چانه بالا کشیدم و بی صبرانه به انتظار تاکسی ماندم.. دردل مدام به فواد بدوبیراه می گفتم که حاضر نشده بود قید خوابش را بزندو مرا به دانشگاه برساند. اگرچه فواد تمام شب گذشته را شیفت شب بود ودر بیمارستان به مداواي بیماران مختلف پرداخته بوداما باز هم انتظار داشتم که مرا در این هاي سرد به دانشگاه برساند. با شنیدن صداي بوق تاکسی به خودم آمدم و بدون معطلی خودم را روي صندلی آن انداختم.

ساعتی بعد در هیاهوي دختران و پسرانی که به دانشکده هجوم می آوردند خودم را گم کردم. مغرورانه و با گامهایی محکم بدن توجه به اطرافم به طرف سالن کلاسها رفتم. از دور ندارا دیدم .

ازهمانجا برایم دستی تکان داد و من باتبسمی جواب اورا دادم . و به طرفش رفتم. ندا تنها همکلاسی بود . که موفق شده بودم با او رابطه برقرار کنم. در واقع اخلاق من به گونه اي بود که خیلی به ندرت پیش می آمد با کسی صمیمی شوم. البته صمیمی که نه در حد یکرابطه دوستانه فقط همین. فکر کنم پایداري رابطه من و ندا هم به این علت بود که او توانسته بود مرا به چنین اخلاقی به عنوان دوست خود بپذیرد. ندامثل همیشه شادو قبراق به نظر می رسید. ابتدا به گرمی خوش و بشی با هم کردیم بعد اونگاهی به سر تا پایم انداخت . و با حرص گفت :

-فرناز جان حیف از این همه خوشگلی که خدا به تو داده.

تبسمی کردم و با آرامی گفتم:

حالا چرا حیف؟


متن كامل رمان زيبا و عاشقانه "يك قدم تا عشق" از اعظم طهماسبي - مهسا برزگر - ۲۷-۴-۱۳۹۰ ۱۱:۳۴ صبح

در حالی که به کلاس می رفتیم گفت:

آخه از دانشگاه که وارد می شی آنقدر خشک و عبوسی که با یه من عسل هم نمی توان خوردت دختر یه کمی از خودت نرمش نشون بده .

و دوباره در ادمه حرفش با خنده گفت:

نکنه انتظار داري تمام پسراي دانشگه از تب عشقت بیمار بشن؟

خنده کوتاهی کردم و گفتم: همشو پیشکش تو من نه احتیاجی به خاطر خواه دارم و نه دوست دارم کسی مدام مثل کنه به پروپایم بپیچد اصلا من از چنین عشق و عاشقی هایی متنفرم .

ندا با لحن جدي گفت: واقعا که دختر عجیبی هستی . آخا مگه میشه آدم کسی رو دوست نداشته باشه؟ اصلا به نظر من اگه عشق تو زندگی آدمی نباشه زندگی کردن برتش مفهومی نداره .

چون در همان لحظه به کلاس نزدیک شدیم به ناچار صدایم را پایین آوردم و پاسخ ندا را دادم:

ندا جان آدم که حتما نبایدعاشق جنس مخالف خودش بشه خوب منم عاشق درس و دانشگاه هستم . طوري که به گمانم یه لحظه نتونم بدن وجود کتابهام بخه زندگی ادامه بدم. درس خوندن توي دانشگاه آن هم در رشته پزشکی فکر کنم هدف بزرگی باشه که هر کسی نتواند به راحتی به آن دست پیدا کند. اما من تصمیم دارم که این راه را عاشقانه تا آخرش ادامه بدم تا یه روزي بتوانم به تمام خواسته هاي دلم جامه عمل بپوشانم، پس این هم یه نوع عشقه که منو به دنبال خودش می کشونه .

ندا نگاه پر معنایی بمن انداخت و دیگر هیچ نگفت.

وارد کلاس شدیم اما هنوز کاملا سر جاي خودننشسته بودیم که استاد وارد شد و سرو صداي یکباره در خاموشی فرو رفت. دقایقی بعد استاد با صداي گرم و مردانه اش شروع به ارائه درس جدید کرد. تمام هوش و حواسم را جمه کلاس کردم .و با دقت گوش به تک تک جملاتی که از دهان استاد خارج می شد می سپردم. به راستی که درس و دانشگاه مهمترین هدف زندگیم بود. اگرچه درس و کتاب چیز بیگانه اي با خانواده من نیبود.

با داشتن پدرو مادري که عمرو جوانیشان را در راه تحصیل علم و دانش صرف کردن و هم اکنون هم این شغل مقدس را ادامه می دهند انتظار چندان دوري نبود که من و تنها برادرم فواد مزد زحمات چندین ساله آن ها را بدهیم و هردو در رشته پزشکی تحصیل کنیم .

البته فواد که سال قبل که فارق التحصیل شده بود توانست تخصصش را در رشته اطفال بگیرد و یک مطب براي خودش دایر کندامام من چند سالی از اون کوچک تر و هنوز نیمه راه بودم تا بتوانم مدرك پزشکی ام را بگیرم.

انروز من بیشتر ساعت را کلاس عملی داشتم و بیشتر وقت خودم رادر آزمایشگاه گذراندم، این ساعت ها به حدي برام خسته کننده بود که به محض پایان کلاسها خیلی زود از ندا خدا حافظی کردم و از دانشگاه خارج شدم. هنوز چند قدمی به جلو بر نداشته بودم که با صداي بوق ممتد اتو مبیلی که از پشت سرم شنیدم به عقب برگشتم و با دیدن فواد به وجد آمدم و با خوش حالی به طرف اتو مبیلش رفتم و با خستگی خودم را به روي صندلی انداختم. فواد مثل
همیشه نگاهی مهربان به من انداخت و بعد گفت: خسته نباشید خانم خانم ها .

نفس عمیقی کشیدم و گفتم :

مرسی

لحظاتی سکوت کردم و بعد دوباره گفتم: فواد جان باید اعتراف کنم گرچه صبح از دستت دلخور شدم که منو به دانشگاه نرسوندي اما حالا با اومدنت به دنبالم واقعا خوشحالم کردي . آخه میدونی ؟ تو این سرما آدم حوصله انتظار کشیدن براي تاکسی رو هم نداره فواد در حال حرکت گفت: فر نار جان منم به همبن خاطر اومدم دنبالت که حداقل تلافی صبح را از دل نازك نارنجیت بیرون یارم. درس و دانشگاه چه طور بود؟

-
امروز خیلی خسته کننده بود، آخه همش توي آزمایشگاه بودم .

- بی خیال ، اونقدر این روزها زود میگذره که بعد ها به یاد همین روزها حسرت می خوري که چه روزهایی بودو چه زود
گذشت .

خندید و دوباره گفت:

به قول شاعر چون می گذرد غمی نیست .

در همون لحظه مسیرش رو عوض کرد با تعجب پرسیدم :

چرا مسیرتو عوض کردي مگه خونه نمیریم؟

فواد با خون سردي کامل گفت: عجله نکن خونه هم میریم اما اول باید سر راهم چندتا کتابی رو که از شایان گرفته بودم به او پس بدهم .

با حرص به او گفتم :

من باش که فکر می کردم به خاطر من اومدي پس خودت این طرفا کار داشتی؟ حالا نمیشه اول منو برسونی بعدش برگردي پیش شایان؟

فواد در جوابم گفت:

- اا....فرناز جان چقدر غر می زنی به جاي اینکه اینقدر بد اخلاقی کنی براي چند دقیقه دندون رو جیگر بزار تا برم کتابها رو پس بدم و زود بر گردم .


متن كامل رمان زيبا و عاشقانه "يك قدم تا عشق" از اعظم طهماسبي - مهسا برزگر - ۲۷-۴-۱۳۹۰ ۱۱:۳۴ صبح

به ناچار سکوت کردم و هیچ نگفتم .

شایان تنها فرزند عمه ملوکم بود . او هم سن فواد بود و تحصیلاتش هم در رشته مهندسی معماري تموم کرده بود. از اقوام پدریم تنها همین عمه ملوکم و عمو جلال در تهران زندگی می کردند. و بقیه اقوام چه پدري چه مادري در جنوب کشور زندگی می کردند. در واقع پدرو مادرم هردو اصالتا اهوازي بودند. اما به قولشان این سرنوشت بود که زندگیشان را در تهران رقم زد. رو آنها براي همیشه ماندگار شدند. بعدش هم که عمه ملوك در تهران شوهر کرد و عمو جلال هم به خاطر اداره شرکت خصوصی که در تهران تاسیس کرده بود به ناچار ترك وطن کردو به همراه همسر
و دختر دو قلویش رویا و رعنا که هم سن من بود ند. براي همیشه مقیم تهران شد....

دقایقی بعد به محله عمه ملوکینا رسیدیم فواد اتو مبیلش را کمی پایین تر از منزل انها پارك کرد و از اتو مبیل پیاده شد بعد رو به من کردو گفت:

نمی خواي پیاده شی و یه سلام و احوال پرسی با عمه اینا کنی؟

با لحنی کشدار گفتم:

- به حدي خسته ام که اصلا حوصله پیاده شدن رو ندارم ،در ضمن اصلا نگو که من همراهتم انشا الله توي یه فرصت دیگه به منزلشان خواهم آمد .

فواد با گفتن اما از دست این اخلاق خشک تو ، در حالی که چند کتاب در دستش بود به منزل عمه ملوك قدم برداشت .

لحظاتی بعد از توي آینه اتومبیل ، شایان را دیدم که از منزل بیرون آمدو سرگرم گفت و گو با فواد شد.
زمان همیطور به کندي می گذشت و فواد هنوز در حال صحبت کردن با شایان بود. در حالی که از ته دل حرص می خردم با حالتی عصبی گفتم:

اه .....فواد چقدر وراجه مثلا رفته بودکه فورا برگرده اما انگار که یادش رفته من تو ماشین نشستم و انتظار او را می
کشم. بار دیگر با حرص نیم نگاهی از توي آینه به او انداختم. خوش بختانه اینبار دیدم که فواد دستش را براي
خداحافظی جلو بردو با شایان خداحافظی کرد اما همان لحظه شایان براي لحظه اي به طرف ماشین برگشت و با دیدن من در گوش فواد چیزي گفتو بعد هم با گام هایی آرام به طرف من آمد. با این فکر که او مرا دیده ،چاره اي جز این نبود که پیادهش و با او خوش و بش کنم. از ماشین پیاده شدم و به او سلام کردم و حالش را پرسیدم.

شایان نگاه خاصی بهم انداخت و سپس رویش را به طرف فواد برگرداند و با طعنه گفت: فواد جان چرا نگفتی که فرناز هم همراهته؟

فواد نگاهی با حرص بهم انداخت و و بعد رو به شایان گفت> شایان جان چی بگم وا...فرنازه دیگه خودت که بهتر می
شناسیش .

شایان پوزخندي به فواد زدو باز نگاهش را به طرف من چرخاندو گفت:

فرناز خانم ما هیچ، اما حداقل به خاطر عمتون افتخار میدادید و به کلبه درویشی ما قدرم رنجه می فرمودید.

با شرمندگی سرم را پایین انداختم و در پاسخش گفتم:

آقا شایان اختیار دارید این چه حرفیه که می زنید. به عمه جان سلام برسونید ، انشاا... در یه فرصت مناسبی مزاحم میشم.

شایان با لحن خاصی گفت: انشا ا....

سرم را که بالا بردم بادیدن نگاه پرمعناي شاین ته دلم خالی شد .

فورا نگاهم را از او گرفتم و با دستپاچگی رو به فواد گفتم:

فواد جان بهتره که بیش از این مزاحم آقا شایان نشویم .

دیگر ایستادن را جایز ندیدم فورا سوار شدم . فواد هم معطل نکردو یک بار دیگر صمیمانه از شایان خداحافظی کردو
سپس سوار شد و ما به سرعت از مقابل چشمان شایان گذشتیم. فواد به محض اینکه از آن مکان دور شدیم با حالتی عصبی گفت:

فقط میخواستی جلو شایان من ضایع کنی؟ آخه اگه همون اول میومدي و یه سلام و احوال پرسی درست و حسابی
باهاش می کردي چیزي ازت کم می شد، باور کن از تو خود خواه تر کسی را ندیدم .

با حرص درجواب فواد گفتم:
واي بازم گیر دادي ها ...

فواد با قاطعیت گفت :
دروغ که نمیگم تو دختر مغرورو خود خواهی هستی که تنها خودت رو میبینیو بس .

فواد این رو بهم گفت و با حرص نگاهی بهم انداخت و بار دیگر هیچ نگفت . من هم در مقابل حرفهایش فقط سکوت کردم و تا رسیدن به خانه دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم .

می دانستم که بحث کردن با اون بی فایده است و او هیچ وقت نظرش را راجع به من عوض نخواهد مرد . فواد همیشه در مورد من اینگونه برداشت می کرد. البته نه تنها فواد بلکه تمام دوستان وآشنایان و حتی بچه هاي کلاس هم مرا دختري مغرور خود نما می پنداشتند. گرچه نظر خودم غیر از این بود. من دختر خود خواهی نبودم اما به راحتی هم نمی توانستم با کسی رابطه صمیمی هم برقرار کنم. در واقع من از دوران کودکیم این طور بزرگ شده بودم. و بیشتر تنهایی را دوست می داشتم. اما از دید دیگران ظاهرا من دختري مغرور بودم..... نمی دونم شاید هم بودم و خودم خبر نداشتم...... .

با نزدیک شدن امتحانات کم کم خودم را آماده می کردم و بیشتر وقتم را به درس خواندن اختصاص می دادم.

یک روز که تنها در خانه مشغول درس خواندن بودم.زنگ خانه به صدا در آمد. به ناچار کتابم را بستم و براي جواب دادن آیفون از جاي خودم برخواستم.


متن كامل رمان زيبا و عاشقانه "يك قدم تا عشق" از اعظم طهماسبي - مهسا برزگر - ۲۷-۴-۱۳۹۰ ۱۱:۳۵ صبح

لحظاتی بعد با شنیدن صداي شایان در حالی که بشدت تعجب کرده بودم. در را برایش باز کردم و با خودمگفتم: او که می دانست فواد الان مطبه پدرو مادر هم هردو سرکارند پس چه کاري می تونست داشته باشد؟
هنوز براي سوالم جوابی نیافته بودم که او با گفتن یاا... وارد سالن شد،به استقبالش رفتم و به او سلام کردم. و او هم متقابلا حال مرا پرسیدو با تعارف من روي مبل نشست.

وقتی به طرف آشپزخانه رفتم تا وسایل پذیرایی را آماده کنم. صدایش را شنیدم که گفت: فرناز خانم من عجله دارم پس خودتان را زیاد به زحمت نیاندازید فقط اگر لطف کنید و چند دقیقه از وقتتان را در اختیارم قرار دهید از شما ممنون میشم .

رنگ از چهرم پرید و با خودم گفتم: یعنی چه کارم دارد؟

به ناچار از آشپز خانه بیرون آمدم و لحظه اي بعد روبه روي او بر روي مبل نشتم و با لحنی عادي پرسیدم: چیزي شده آقا شایان؟

خیلی زود از رنگ به رنگ شدنش فهمیدم چه می خواهد بگوید. بنابراین به ذهنم رجوع کردم و هرچه در ذهن داشتم همه را جمع کردم تا جواب قانع کننده اي به او بدهم.شایان بالاخره من من کنان شروع به صحبت کردم گفت:

فرناز خانم من مدت هاست که حس می کنم به شما علاقه مندم البته مادر هم در این مدت خیلی زود به احساسم نسبت به تو پی برد.و ازم خواست که خودش به خواستگاریت بیایداما من مخالفت کردم و خواستم در یک فرصت مناسب که خوشبختانه امروز مهیا شد با خودت حرف بزنم و نظرت را راجع به ازدواج با خودم بدانم بعد اگر مشکلی نبود خانوده ام پاپیش بزارند .

از آنجا که شایان اولین خواستگارم نبود و با بقیه برایم فرق چندانی نمی کرد بدون هیچ شرم و خجالتی خیلی عادي به او گفتم:

اقا شایان من تو را مثل فواد دوست دارم یعنی همان حسی که نسبت به او دارم نسبت به تو هم دارم،تو درست مثل
فواد برایم عزیزي و متاسفانه من نمی توانم با دید دیگري به تونگاه کنم. امید وارم که درك کنی.

رنگ از روي شایان پرید و با لکنت گفت:

ولی فر....ناز...من تو را دوست دارم و نمی توانم فراموشت کنم .

در حالی که از دستش به شدت حرص می خوردم سعی کردم با خون سردي او را قانع کنم بنابراین بار دیگر به او گفتم:

شایان باور کن تو مثل برادرم می مانی من هم دوست دارم خواهر خوبی براي تو باشم......

شایان عصبی شدو با لحن تندي گفت:
فرناز کدوم قانون پسر عمه را برادر می داند که تو اینقدر برادرم خواهرم می کنی؟ من فقط پسر عمه تو هستم و درضمن خواهان ازدواج با توام.

لحن کلام من هم مثل او شد و بالحنی خیلی صریح گفتم: ولی من به تو....

حرفم را که قطع کردم شایان ناگهان از جایش بلند شد و با خشم گفت: تو چی ....چرا حرف نمی زنی؟

بعد لحظه اي مکث کردو سپس ادامه داد:بهتر نبود به جاي اینهمه اداو اصول درآوردن از همون اول رك بهم می گفتی که بهت علاقه ندارم؟

ناراحت شدم و گفتم:شایان خواهش می کنم زود قضاوت نکن من تو را دوست دارم اما..

شایان حرفم را قطع کردم با لحن گرفته و غمگینی گفت: من اشتباه کردم که به تو درخواست ازدواج دادم. باید می دانستم که تو دختر خود خواهی هستی و درست مثل کوهی از یخ سردو بی احساسی .

د رحالی که آه بلندي می کشید ادامه داد: با این حال برات آرزوي موفقیت می کنم و خوشبختیت را از خدا می خواهم .

و بعد بدون اینکه مهلتی براي حرف زدن به من بدهد تا او را قانع کنم خداحافظی سردي کردو رفت.

اعصابم پاك بهم ریخته بود. و ازدست شایان حسابی کفري شده بودم. مثلا فردي تحصیل کرده بود آن وقت این را نمی دانست که لازمه ازدواج عشق دو طرفه است. با عصبانیت کتابم را بستم و آن را روي زمین پرت کردم دیگر حوصله درس خواندن هم نداشتم در همان لحظه فواد کلید را در قفل چرخاندو وارد حیاط شد سعی کردم تا او به قضیه پی نبرد. یقینا اگر او می فهمید حسابی سرزنشم می کرد. اما متاسفانه فواد زیرك تر از آن بود که فکرش را می کردم چون به محض ورودش به سالن از چهره او فهمید که اتفاقی برایم افتاده .

کیف دستی اش را روي میز گذاشت و با تعجب نگاهی به چهره ام انداخت و گفت: چی شده چرا اینقدر بر افروخته اي؟

با لکنت گفتم: چیز مهمی نیست.

بعد به خاطر اینکه بحث را عوض کنم به او گفتم: فواد چرا امروز زود اومدي؟

فواد بی توجه به سوالم جلو آمدو با کنجکاوي بیشتري پرسید : بوي عطر آشنا به مشامم می آید، آیا قبل از من کسی به اینجه امده بود؟

از کنجکاوي او کلافه شدم و به ناچار گفتم:شایان آمده بودم.


متن كامل رمان زيبا و عاشقانه "يك قدم تا عشق" از اعظم طهماسبي - مهسا برزگر - ۲۷-۴-۱۳۹۰ ۱۱:۳۵ صبح

حالا حتما دیگر باید منتظر سوال هاي بعدي او می بودم چون بلافاصله پرسید:شایان اینجا چه کارداشت؟

سرم را به زیر انداختم و هیچی نگفتم. فواد از سکوتم همه چیز را خواند و پورخندي زدو گفت: بیچاره شایان ببین به کی دل داده؟

و دوباره ادامه داد: من مدتهاست از رفتار شایان فهمیدم که تو را می خواهد البته او در این مورد با من حرفی نزده بود. من هم صلاح ندیدم حرفی به روش بیارم حالا بگو ببینم نظرن درمورد اون چیه؟

شانه هایم را با بیخیالی بالا انداختم و گفتم: من فعلا قصد ازدواج ندارم نه با شایان نه باهیچ کس دیگري .

فواد با تعجب به من نگاه کردو گفت: یعنی تو به اون جواب رد دادي؟

با بی تفاوتی گفتم: اشکالی داره؟

رنگ چهره فواد یکباره تغییر کرد و با لحن جدي به من گفت: معلومه که خیلی اشکال داره. یعنی تو از شایان بهتر می
خواي؟او که از هر نظر فرد عآلیه،پس چرا باید اینقدر سریع و خودخواهانه تصمیم بگیري؟ بهتر نبود بیشتر فکر می کردی و بعد به اون جواب می دادي؟

با قاطعیت به او گفتم: مطمئن باش هرچقدر هم فکر می کردم باز هم نظرم نسبت به اون تغییري نمی کرد .

فواد که از قاطعیت تصمیم من ناراحت شده بود، در حالی که تن صدایش را بالا می برد گفت: تو خوادخواه ترین دختري
هستی که تا به حال به عمرم دیدم . مطمئن باش روزي چوب تموم این خود خواهی هایت را خواهی خورد .

از اینکه یک طرفه به قاضی رفته بود عصبانی شدم و به او گفتم: به نظر تو این خود خواهیه که من به اون علاقه ندارم، من نمی تونم بیهودي اون رو معطل خودم بکنم و اداي آدماي عاشق را دربیارم، حرف یک عمر زندگیه،پس من هم باید نسبت به او عشقی داشته باشم یا نه؟

فواد نگاهی به من کردو بدون اینکه بخواهد بحث را ادامه دهد به طرف اتاقش رفت، شاید هم فهمیده بود که حق با من است. کتابم را از روي مبل برداشتم و به اتاقم رفتم .

تا چند روز بعد از این قضیه فواد با من سرسنگین بود اما با گذشت زمان او هم همه چیز را فراموش کرد. خدا را شکر بدون اینکه پدرو مادر با خبر شوند همه چیز به خوبی و خوشی به پایان رسید خوشبختانه امتحاناتم را به خوبی یکی پس از دیگري می گذراندم .

آخرین روز امتحانات در محوطه دانشگاه قدم زنان منتظر ندا بودم تا او از جلسه امتحان بیرون آید،متوجه یکی از دانشجو ها شدم که به طرفم می آمد . او در رشته دیگري درس می خواند،گاهی اوقات او را از دور و نزدیک می دیدم.
پسري خوش قیافه بود و در عین حال کاملا جدي به نظر می رسید. با نزدیک شدن او خودم را جمع و جور کردم و در مقابل او جواب سلامش را دادم ،بعد از کمی دست دست کردن و رنگ به رنگ شدن چهره اش گفت:

معذرت می خوام خانم فاخته،راستش من نمی تونم موضوعی رو که می خوام باهاتون درمیون بزارم به راحتی به زبان بیارم. بعد درمقابل نگاه متعجب من نامه اي را از لابه لاي جزوه هایش بیرون آوردو گفت:

لطفا جسارت منو ببخشید . اما فکر کنم هرچه دردل داشتم د راین نامه نوشته باشم. فقط خواهش می کنم دراول روي این موضوع خوب فکر کنید و بعد بهم جواب بدید.

شصتم خیلی سریع خبر دار شد که بایداو راهم به لیست خوستگارانم اضافه کنم. بنابر این بدون اینکه نامه را ازدستش بگیرم و به قول خودش بخواهم به حرف هایش بیاندیشم با صراحت به او گفتم:

آقاي محترم من نمی تونم نامه شما را بگیرم هرچند که میدانم درباره چه موضوعی است. . اما من فعلا هیچ تصمیمی براي آینده ام ندارم و اصلا به ازدواج فکر نمی کنم .

به حدي مغررانه و خشک با او برخرود کردم که مطمئنا او از دادن پیشنهاد خود کاملا پشیمان شده بود . این را از رفتار و قیافه عصبانیش فهمیدم چون در کمتر از چند ثانیه نامه را درمقابل چشمانم پاره کرد. و تکه هاي آن را به طرفم پرت کردو با ناراحتی گفت :

-براي خودم متاسفم که این پیشنهاد را به شما دادم. ولی از طرفی دیگر هم فهمیدم شما دختري مغرور و خودخواهی بیش نیستید. و مطمئنا نمی توانی همسفري مناسب براي من باشی.

و همه این حرف هارا خیلی سریع و رك گفت و بعد بدون گفتن حرف دیگري از مقابل چشمانم دور شد. اصلا انتظار اینکه با من چنین برخوردي کند را نداشتم. به قدري عصبی شدم که دیگر توان ایستادن در آنحا را نداشتم. نمی دانم از خودم ناراحت بودم یا از رفتار بی ادبانه او. به هرحال آنقدر ناراحت شده بودم که دیگر منتظر ندا نماندم و با گام هایی بلند که می توان گفت شبیه دویدن بود ازدانشگاه خارج شدم. و با اولین تاکسی خودم را به خانه رساندم.

مامان با دیدنم به طرفم آمدو گفت: فرنازجان مشکلی برایت پیش آمده؟ امتحانت را خراب کردي؟

اگر پاسخی به مامان نمی دادم تا دقایقی دیگر همان طور پشت سر هم سوال پیچم میکرد...پس درحالی که سعی می کردم خونسردي خودم را حفظ کنم لبخندي به او زدم و گفتم: مامان جون نگران نباش با یکی از پسراي دانشکده حرفم شده ،آن هم نه به گونه اي که تو فکرش را میکنی، تنها کلامش که کمی گستاخانه بودمرا ناراحت کرد .

مامان در حالی که نگرانی در چهره اش پیدا بود گفت: فرناز جان تو دختري نبودي که بخواهی باهر پسري دهن به دهن
بشی .

فهمیدم با شنیدن حرف هایم قانع نشده پس به ناچار مختصري از جریان را برایش تعریف کردم. مامان لبش را به دندان
گرفت و گفت: دخترم مقصر تو بودي. اصلا کار درستی نکردي باید حداقل نامه را ازدست او میگرفتی و می خواندي بعد اگرجوابت منفی بود ، دریک فرصت مناسب دیگر به او جواب رد می دادي اما با این کاري که تو کردي حتما به غرورش برخورده و از تو ذهنیت بدي پیدا کرده .

باعجله گفتم: مامان من که نمی تونم به زور کسی رو دوست داشته باشم. همان بهتر که چنین برخوردي با اون کردم وگرنه پررو میشدو دیگه پررو میشد . اصلا من از بیان این جوراحساسات و خواستگاي ها متنفرم .

مامان حرفم را قطه کردو گفت:واقعا که تو دختر سخت گیرو سنگدلی هستی. خدا به داد کسی برسد که می خواد با توازدواج کنه .

درحالی که به سمت اتاقم می رفتم با صداي بلند در جوابش گفتم: حالا کجاشو دیدید؟...کسی که می خواد با من ازدواج کنه باید از هفت خوان رستم بگذره ،باید واله و شیداي من باشه،آنهم در صورتی که من عاشق او شوم وگرنه من به این عاشقان رنگارنگی که می گویند موقعیت خوبی دارند و پسر خوبی هستند قانع نیستم .

مامان با خنده گفت: پس بشین و صبر کن تا آنمجنون از گرد راه برسه و قصه دلدادگی ات شروع شود.

آن روز براي اولین بار ازخودم پرسیدم،چرا من که با این که خواستگاران آنچنانی دارم اما مهر هیچ کدام در دلم نمی
شیند.نکند واقعا من دلی در سینه ندارم که بخواهد براي کسی بتپد؟ خودم هم درتعجبم که چرا با اینکه بیست سالمه اما هرگز قلبم در سینه براي کسی به لرزه در نیامده. از این همه خواستگاري کردن ها و جواب رد کردن ها خودم هم خسته شده بودم،یک لحظه چشمانم را بستم و دردل دعا کردم خدا کسی را در سر راهم قراردهد که من هم عشقی نسبت به او درسینه داشته باشم. حداقل فایده اش این بود که دیگر تکلیفم براي خودم مشخص می شد. در ثانی از شر خواستگاران سمج هم راحت میشدم. وقتی چشمانم را باز کردم از اینکه چنین آرزویی کرده بودم احساس شرم کردم ،ولی بعد لبخند ملیحی زدم و گفتم: - هرچه خدا بخواهد همان خواهد شد .

دقیقا دو هفته از ترم جدید می گذشت که کلاس ها رفته رفته شکل رسمی به خود گرفته .در این روز ها بزرگترین اتفاق زندگیم که هر گز آن را پیش بینی نمی کردم برایم رخ داد. مثل اینکه دعایم خیلی زود به گوش خدا رسیده بود که آن رامستجاب کرد.

جریان از این قرار بود: در یکی از روز هاي سرد دي ماه در کلاس در حال کنفرانس دادن بودم که با چند ضربه آرام به در کلاس توضیحاتم را قطع کردم و به همراه استاد و بقیه بچه ها نگاهم به آخر کلاس برگشت .

،لحظاتی طول نکشید که درب کلاس باز شد وناگهان قلبم هري پایین ریخت پسري بسیار زیبا،چهار شانه و بلند قد و با چشمانی بی نهایت زیبا وخماردر چهار چوب در ظاهر شد،او بالحنی گیرا و مودبانه رو به استاد و سپس بچه ها سلام کرد و بعد گفت:

- بنده "باربد آشتیانی هستم "و انتقالی ام را از دانشکده پزشکی اصفهان گرفتم .

و بعد همراه لبخند ملیح و معرفی نامه اي که دردست داشت وارد کلاس شدو آن را به استاد نشان داد و گفت:

-بهم گفتن که به این کلاس بیام .

استاد آنچنان محو،لحن گیرایش شده بود که براي لحظاتی سکوت کردو سپس درحالی که عینکش را جابه جا می کرد گفت
:
- بفرمایید آقاي آشتیانی خیلی خوش آمدید .

با ورودش به کلاس انگار روي قلب من پا گذاشت،ناگهان قلبم تیر کشید ولی به زحمت خودم راکنترل کردم. بوي اتکلنش درکمتر از چند ثانیه تمام کلاس را پر کرد،پالتوي چرمی که بر تن داشت نشانگر آن بود که از خانواده هاي بسیار پولدار است.

ادامه کنفرانس برایم سخت شده بود. اماچاره اي جز تسط داشتن برخودم نداشتم. به زحمت نفس عمیقی کشیدم. و به اشاره استاد بقیه کنفرانسم را ارائه دادم. دقایقی بعد با اشاره استاد به طرف صندلی ام می رفتم که ناگهان چشم آشفته من به به چهره او خیره شد.ولی قبل از اینکه بفهمد نگاه خودم را جمع و جور کردم و دردل گفتم: چه قیافه زیبا و دوست داشتنی دارد. گویی خداوند تمام زیبایی هاي دنیا را دراو پدید آورده بود. بعد در دل زیبایی هایش را تحسین کردم و و با بی قراري در جاي خود نشستم. .هرچه سعی می کردم حواسم را به استاد جلب کنم نمی شد،گویی که هوش از سرم پریده بود.آخر هم آنروز بدون اینکه کلمه اي از درس یاد بگیرم از کلاس بیرون آمدم .

روز بعد با دنیایی از هیجان و استرس که بر وجودم چنگ می زد به دانشگاه رفتم و او را ازدور دیدم .

با دیدنش قلبم دوباره در سینه شروع به تپیدن کردو اصلا نفهمیدم که چگونه به سالن پا گذاشتم . با دیدن ندا که هنگام وارد شدن به سالن با او برخورد کردم به ظاهر به او لبخندي زدم و بعد با هم به احوال پرسی پرداختیم. ندا دستم را گرفتم وبه محوطه کشاند و گفت بهتره کمی قدم بزنیم.


متن كامل رمان زيبا و عاشقانه "يك قدم تا عشق" از اعظم طهماسبي - مهسا برزگر - ۲۷-۴-۱۳۹۰ ۱۱:۳۶ صبح

چون هنوز خبري از استاد نیست. در حالی که هردو در کنارهم در حال قدم زدن بودیم.،ندا یکباره پرسید: راستی فرنازجون نظرت د رمورد باربد چیه؟

از شنیدن سوالش یکه خوردم و با لکنت گفتم:بار...بد... نظر خاصی ندارم .

آه از نهاد ندا بلند شدو گفت:

- من بگو که دارم از کی می پرسم ...

آب دهانم را ه سختی فرو دادم و به سختی گفتم:

- نظر خودت درموردش چیه؟

ندا خنده کوتاهی کردو سپس گفت:اوه...آخر کلاسه و جدا از اینکه خوشگل و خوش تیپه ، یه نگاه بکن ببین چه اتومبیلی زیر پاشه

با اشاره ندابرگشتم وبه اتومبیل مشکی رنگی که در پایین محوطه قرار داشت نگاه کردم،شیک و مدل بالا بود
در دل با خودگفتم،گویی که او در این دنیا هیچ چیزي کم ندارد .

ندا با تکان دست من را به خود آوردو گفت:

-فرنازجون فکرکنم استاد اومده !

در حالی که حرف هایمان ناتمام مانده بودبه طرف کلاس به راه افتادیم. وقتی وارد کلاس شدیم اورا دیدیم که خیلی آرام و فارغ از همه اطرافیانش داشت مطالبی را یادداشت می کرد.با دیدنش دوباره هیجان زده شدم و با پاهی لرزان از کنارش گذشتم و در انتهاي کلاس در جاي خالی خود نشستم. استاد وارد کلاس شدولی دوباره هوش و هواسم پیش استاد نبود،بلکه تمام فکرو ذکرم را به باربدسپرده بودمو از اینکه او برعکس پسر هاي ملاس هیچ توجهی به من نداشت کمی دپرس بودم!درحالی که زمان با دیر ترین ثانیه هامی گذشت بدون اینکه از کلاس استفاده اي کرده باشم.

با بی حالی خودم را براي رفتن به خانه آماده کردم. در موقع بیرن رفتن باربد رادیدم که با چند نفر از بچه هاي کلاسگرم گفت و گوبود. و اصلا توجهی به اطرافش نداشت. با خودم گفتم ظاهرا منو ندیده چون حتی کوچک ترین نگاهی هم به طرفم نکرده و بی انکه دست خودم باشد خشمگین شدم. و دردل فریاد زدم،حالا اگه یه علاف بی سرو پا بود،مدام دورو برم می چرخید و منو رها نمی کرد. لعنت به این شانس من!ولی دوباره براي دلخوشی خودم گفتم:ظاهرا او نسبت به همه دختر هاي کلاس خشک و خیلی رسمی اس. نکند رفتار او کپی رفتار خودم باشد.یعنی همان طور که من نسبت به پسرهاي کلاس بی تفاوت هستم.

واي بر من که عاشق آدم مغرور تر ازخودم شدم،او اصلا مرا نمی دید. حالا من با این دل بی قرار چه کنم؟ آه پرحسرتی کشیدم و با فکر کردم حالا حس و حال شایان و تمام کسانی که دلشان را به من سپرده بودند می فهمم و می دانم چه میکشیدند،امان از عشق ! امان ...

دردل هزار بار خودم را لعنت کردم آخر این چه دعایی بودکه به درگاه خدا کرده بودم !آنقدر افکار پریشان و درهمی به ذهنم هجوم آورده بود که نفهمیدم چگونه خودم را به خانه رساندم. به محض ورودم به خانه بابا با دیدنم به طرفم آمدو پیشانی ام را بوسید و گفت:

- دختر گل بابا چطوره؟لبخندي به رویش زدم وگفتم: -ممنون باباجون خوبم .

درحالی که داشتم مانتو ام را در می آوردم به سوي مامان که در حال گردگیري دکوراسیون رفتم و سلام کردم ،اوهم سلام و خسته نباشید گرمی تحویلم داد با بی حوصلگی به طرف اتاقم رفتم ووسایلم رابر وري صندلی گوشه اتاق نهادم و روي تخت ولو شدم و بعد درفکرو خیال باربدغرق شدم .

با صداي فواد که انگار تازه از مطب برگشته بود به خودم آمدم و از جاپریدم، سرو وضعم را مرتب کردم و به آنها پیوستم. دقایقی بعد در محفل گرمی همگی دور هم شروع به خوردن غذا کردیم. طبق معمول همیشه فواد براي بابا و مامان شروع به مزه پراندن کردآن ها هم می خندیدند و لذت می بردند اما بر خلاف آن ها من کاملا ساکت و در لاك خود فرو رفته بودم و با بی میلی به دهان می گذاشتم.

فواد متوجه حالم شدو با طعنه گفت: - چیه فرنازجون مگه کشتی هات غرق شدن ؟ یا نکنه که با خودت هم قهري؟

نگاه گذرایی هم به انداختم و گفتم: فواد باز شروع کردي؟ نمی دانم چرا تو همیشه نسبت به من اشتباه قضاوت می کنی؟

فواد با صداي بلندي خندیدو گفت: - راست میگی فرناز ،امیدوارم که من اشتباه کرده باشم !

بابا به حمایت از من رو به فواد کردو گفت:

-دختر خودمه فقط خودم میدانم که چه قلب مهربانی دارد. مامان هم بلافاصله حرف بابا را تایید کرد، فواد هردو دستش را بالا بردو گفت: تسلیم...تسلیم...فکر نمی کردم که مامان و بابا هم در جبهه تو قرار بگیرن و از تو طرفداري کنند بعد فواد آنچنان چهره مظلومی به خود گرفت که هر سه به اوخندیدیدم .

یک ماه بدن هیچ اتفاق خاصی گذشت امام من در بلا تکلیفی عشق بابد می سوختم.او پسري فوق العاده زیرك بود! این روزها وقتی از دور یا نزدیک او ار می نگرستم خیلی زیرکانه مچم را می گرفت. و براي لحظه اي در چشمانم خیره می شدو بعد با بی خیالی رویش را ازمن بر می گردانند،احساس می کردم که او از راز دل من با خبر است. از اینکه اسیرش شده بودم از خودم بدم میومد. هزار بار خودم لعنت و نفرین کردم و به باد سرزنش گرفتم و عاقبت هم پس از کلی فکر کردن نتیجه گرفتم که دیگه حتی به او نیم نگاهی نیاندزام . و به ظاهر هم که شده جلوي او خودم را بی تفاوت نشان دهم. تا شاید از این روش بی خیال او شوم.خوشبختانه تا حدودي توانستم دربرابرش احساسا خودم را کنترل کنم و بودن اینکه نگاهش کنم از کنارش بگذرم. گرچه دردل عذاب می کشیدم. اما چاره اي جز بی خیال شدن را نداشتم.

مدتی هم به این منوال روز هاي خود را در دانشگاه سپري کردم تا اینکه یک روز پس از پایان کلاس هایم در حالی که به همراه ندا داشتم بیرن می آمدم ناگهان حس عجیبی منو وادار کرد که به پشت سرم نگاه کنم. بدون آنکه بدانم چرا؟

وقتی برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم، باربد را در فاصله اي کمتر از چند گام با خود دیدم.و اختیار چشمانم را براي لحظه اي از دست دادم. و به چشمان زیباي او زل زدم،او هم با لبخندي جواب نگاهم را داد اما به یکباره مثل برق گرفته ها سرم رابرگرداندم و بعد به حدي پاهایم سست شد که اگر ندا در کنارم نبودحتما محکم به زمین می خوردم.

طوري در حال خودم بودم که نفهمیدم چگونه از در دانشگاه بیرون آمدم و چگونه به خانه رسیدم!بدون اینکه لب به غذا بزنم به اتاق خودم رفتم و به بهانه هاي مختلف مامان را متقائد کردم که اشتهایی به خوردن غذا ندارم گرچه همان طور هم بود و اصلا اشتها ي غذا خوردن را نداشتم. گویی چند پرس غذا خورده بودم. با بی حالی خودم را روي تخت انداختم لحظه اي نگاه و لبخند جادویی باربد از جلو دیدگانم محو نمی شد. تمام بدنم سست شده بود. به موهایم چنگ زدم و تا می توانستم خودم را سرزنش کردم که چرا نگاهش کردم.. خدامی داند که او چه تصوري از من داشته که به من لبخند زده! اصلا چطور به خودش جرات داده که چنین کاري کند نکند من در خیال او دختري سبکسر هستم.آیا در این مدت که به دانشگاه ما آمده نفهمیده که من چگونه دختري هستم؟ آیا او نمی دانست که کسی جرات نمی کند این گونه حرکات را نسبت به من داشته باشد؟ یقینا اگر کسی غیر از او اینچنین کاري بامن کرده بود،حسابش را می رسیدم تا بداند که با کی طرف است. اما افسوس که بدجوري خودم را در مقابل او باخته بودم.

ولی بعد به خودم نهیب زدم و و گفتم نباید گرفتار این احساسات پوچ و احمقانه بشوم و به خودم ثابت می کنم که من همان فرناز مغرور و سنگدل گذشته هستم !

از روي تخت بلند شدم و از اتاق بیرون آمدم،خوشبختانه هنوز فواد برنگشته بود تا مرا سوال پیچ کند . چون واقعا حوصله او را نداشتم، به طرف دستشویی رفتم و با گرفتن وضو بار دیگر به اتاق پناه بردم و سجاده را پهن کردم و به رازو نیاز پرداختم.

با اشک و ناله از خداي خود خواستم که مرا از این احساسات و بحران نجات بدهد. نمی دانم که چقدر گریه کردم تا
این احساس سبکی و آرامش بهم دست داد. مثل پرکاهی سبک شده بودم، سجاده را جمع کردم و به تختم پناه بردم و بدونآنکه بخواهم آن لبخند جادویی ر وبه یاد بیاورم و در خیال خود آن را زنده کنم چشمانم را بستم و خوشبختانه خیلی زودخوابم برد و بعد به کلی همه چیز زا فراموش کردم>.

**************


متن كامل رمان زيبا و عاشقانه "يك قدم تا عشق" از اعظم طهماسبي - مهسا برزگر - ۲۷-۴-۱۳۹۰ ۱۱:۳۶ صبح

روز بعد که به دانشگاه رفتم متاسفانه باربد اولین نفري بودکه او رادیدم، دستانش را به جیب پالتو یش فرو کرده بود و با چه حالت دلربایی ایستاده بود !
هرلحظه که به او نزدیک تر می شدم حاتی عجیب به من دست میداد. منی که کلی قول و قرار باخود گذاشته بودم که دیگر به او اهمیتی ندهم اما متاسفانه او در جایی ایستاده بود که ادب حکم می کردبه او سلام و صبح به خبر بگویم. اما ناگهان با به یاد آوردن لبخنددیروزش اخم هاین درهم رفت. و تصمیم گرفتم طوري از کنارش رد شوم که تصور کند متوجه اش نشده ام. با همین فکر به کلاس نزدیک شدم،او بادیدن مکن به آرامی کنار رفت و سپس با لحن گیرا و مودبانه گفت: صبح بخیر خانم فاخته .

احساسا کردم هرآن ممکن است غش کنم ضعف شدیدي وجودم را فرا گرفت،به زحمت آب دهانم را قورت دادمو بعد با نیم نگاهی جواب او را دادم که او دوباره همان لبخند جادوییش را به من هدیه کرد.
با هول و هراس از کنارش رد شدم و خود را به صندلی رساندم ،خوشبختانه ندا هنوز نیامده بود و گرنه حتما علت تغییر حالم را میفهمید و آن وقت بود که به من بخندد و بگوید این تو نبودي که می گفتی "از این جور عشق و عاشقی ها بیزارم!" زمانی به خودم آمدم که استاد و بعد ندا وارد کلاس شدند ،وقتی در کنارم نشست هردو بانگاه به هم سلام کردیم. تمام مدت تلاشم را براي فراموش کردن رفتار بارد به کار گرفتم و بعد حواسم را به کلاس دادم .

آن روز بیشتر وقتم را در آزمایشگاه گذراندم و چندین بار ناخواسته رو به روي باربد قرار گرفتم. که البته با تلاش زیادي
احساساتم را کنترل کردم خود را نسبت به او بی توجه نشان دادم. اگرچه درونم طوفانی برپا بود که فقط خدا می دانست و بس! هرطور بود به ناچار ظاهر خودم را حفظ می کردم آن روز هم بدون هیچ اتفاق خاصی به پایان رسید .

**************

هر روزکه می گذشت باربد با لبخند هایش مرا بیشتر شیفته خودش می کرد،مثل اینکه سهم من از این عشق تنها لبخندها و نگاه هایش بود امام من همچنان مقاومت می کردم . و به حفظ ظاهر می پرداختم.بارها از خودم گفتم،اگر او مرابخواهد باید خوادش به صورت مستقیم با من صحبت کندو در غیر این صورت من غرورم را جریحه دار نخواهم کردو به طرف او نخواهم رفت.

در این مدت آنچنان محبوب دختران دانشکده شده بود که در هر محفلی صحبت باربد بود! به قول ندا شده بود سوپراستاردانشکده ،گرچه از اته دل به این موضوع حسادت می کردم که مدام دختران پررنگی دورواو می پلکیدند. اما وقتی می دیدم باربد به هیچ کدام از آنها توجهی نشان نمی دهد جان می گرفتم و رنگ عشق او در قلبم پررنگ تر میشد .

یکروز پس از پایان کلاس ها می خواستم به خانه بروم که یکی از بچه ها به طرفم آمدواز من خواست که مساله اي را برایش حل کنم به ناچار برخواستم و به توضیح و حل مساله پرداختم،زمانی به خودم آمدم که همه بچه هاکلاس را ترك کرده بودند.

در همان لحظه هم باران شدیدي شروع به باریدن کرد،نگاهی به ساعتم انداختم ساعت سه ظهر بود. تازه یادم افتاد که چقدر گرسنه هستم. چترم را باز کردم و با گام هایی بلند از دانشگده خارج شدم. و منتظر تاکسی ماندم که اتومبیلی جلو پایم ترمز زد،با دیدن باربد یکه خوردم و قلبم شروع به تپیدن کرد؛صدایش را به وضوح می شنیدم ،از اینکه بارد به خاطر من توقف کرده بود،در پوست خود نمی گنجیدم. اما بعدخیلی زود به خودم آمدم واحساساتم را سرکو کردم. باربد شیشه اتومبیلش را پایین کشید گفت: خانم فاخته لطفا سوار شوید،من شما را می رسانم آخه خوب نیست که د راین هواي بارانی درکنار خیابان انتظار تاکسی را بکشی !

به خوبی می دانستم که اگر سوار اتومبیل او شوم آنچنان از خود بی خود می شوم که باعث رسواییم خواهد شد،بنابراین ازاو تشکرکردم و به زحمت گفتم به او گفتم: ممنون آقاي آشتیانی منتظر برادرم هستم .

باربد نگاهی به ساعتش انداخت و ناباورانه گفت:
-بعید می دانم که این وقت روز منتظر برادرت باشی ! بهتر بود می گفتی نمی خواهم سوار اتومبیل تو شوم .

با خودم گفتم لعنت به تو که اینقدر باهوش و زیرك هستی ، به ناچار گفتم:
-آقاي آشتیانی برداشت شما کاملا اشتباهه ! من فقط نمی خوام مزاحم شما بشوم. انگار به باربد خیلی برخورده بودچون باصداي گرفته اي گفت :
-پس مزاحمتان نمی شوم،اما ..اما اي کاش به قول شاعر کاش مردم دانه هاي دلشان پیدا بود .

باربد این را گفت و بدون خداحافظی از کناررم رد شد،خشکم زده بود و حتی نمی توانستم قدمی به جلو بردارم. انگار علم غیب داشت،یعنی می دانست که من دیوانه وار او را دوست دارم! من که همیشه رفتارم را در برابر او کنترل می کردم امامثل اینکه او بیش از تصور من باهوش و زیرك بود.

با صداي بوق تاکسی به خود آمدم و مبهوت خودم را بر روي صندلی انداختم. مدام حرف هاي باربد در گئشم زنگ می زد،او با این ذکاوتش مرا بیشتر به سمت خود می کشید! گونه هایم در این هواي سرد،در حال گرگر گرفتن بود،باخود می گفتم یعنی این منم که اسیر دل خود شده ام؟منی که در فامیل ،دوست و آشنا به خواستگاران آنچنانی خود جواب رد داده بودم و از این بابت مغرورانه به خودم می بالیدم،حالا این گونه بازیچه احساسات خود شده بودم! آنقدر فکر هاي جور واجور به ذهنم خطور کرده بود که نمی دانم چطوري از تاکسی پیاده شدم. و خود را به خانه رساندم .

مامان تنها بودو مشغول تصحیح کردن برگه امتحانی دانش آموزان که با دیدن من خودکارش را روي روي برگه ها گذاشت و از جایش بلند شد،به او سلام دادم .

مامان با تعجب پرسید :
-چرا امروز دیر اومدي؟
در حالی که به طرف اتاقم می رفتم گفتم:کلاسمان کمی طول کشید .

مامان با گفتن حتما خیلی گرسنه هستی به طرف آشپزخانه رفت . به راستی هم خیلی گرسنه بودم ودلم ضعف می رفت اما اصلا حوصله خوردن غذا را نداشتم. با صداي مامان به ناچار از اتاق بیرون آمدم و بعد از شستن غذا شروع به خوردن غذا کردم اما خیلی زود احساس سیري کردم و ظرف غذا را پی زدم و از مامان تشکر
کردمو بعد از جاي خود بلند شدم. مامان هاج و واج منو نگاه کردو با اعتراض گفت :
-فرنازجان تو این روزها چت شده، غذا که نمی خوري یا وقتی هم که می خوري مثل حالا کم اشتهایی از اون مهم تر کم حوصله شدي و مرتب خودت را در اتاق حبس می کنی؟
دیگر حوصله گوش دادن به حرفهی تکراري که در این چند روزبار ها از مامان بابا و فواد شنیده بودم به ناچار گفتم :
-مامان باور کن درس هام خیلی سنگین شده ، به خاطر همین بهم فشار میاد .

مامان با نگرانی گفت :
-ولی تو باید از لحاظ جسمی خودت را تقویت کنی ،با این غذا نخوردن تعاقبت کار دست خودت می دي
به طرفش رفتم و با بوسیدن گونه هایش گفتم :
-مامان جون ممنون که اینقدر به فکر من هستید امام باور کنید که نگرانی شما بی مورده این را گفتم و بودن اینکه منتظر نصیحت هاي مامان بمانم به اتاقم رفتم و ماژیکی را از روي میز برداشتم و با آن روي کاغذ و بعد آن رادر قاب چوبی زیبایی که داشتم قرار دادم و به دیوار .« کاش مردم دانه هاي دلشان پیدا بود » با خطی خوش نوشتم
بالاي تختم نصب کردم و خودم را روي تخت انداختم و به نوشته روي دوار خیره شدم و بارها و بارها آن را زیر لب تکرار
کردم و در حالی که چشمانم را می بستم به بار بد فکر کردم و براي چندمین بار آن دقایق شیریرنی را که در مقابلم ایستاده بود را در ذهنم به تصویر کشیدم .

فردا صبح که به دانشگاه رفتم،اورادیدم که کنار پنجره ایستاده بود . به محض ورودم به کلاس متوجه ام شد و براي یک
لحظه نگاهمون در هم گره خورد. اما از سرسنگین بودن نگاهش فهمیدم که هنوز هم از من ناراحت است. به همین خاطر سعی کردم بی اعتنا باشم. خودم را به یک صندلی خالی رساندم و با ندا مشغول خوش و بش کردن شدم،مشغول ورق زدن بودم که استاد نامم را صدا زد و گفت :
-خانم فرناز فاخته نوبت کنفرانس شماست.

ناگهان رنگ از چهره ام پرید و با خود گفتم:
خاك بر سرم! چون به کلی کنفرانس امروز را فراموش کرده بودم. کتاب را با عجله ورق زدم و سعی کردم با نگاه گذرایی به آن چه در ذهنم دارم را یکجا جمع کنم. که بار دیگر با صداي استاد کتاب را بستم و به طرف تابلو رفتم. و با تک سرفه اي صدایم را صاف کردم و سپس با دست پاچگی شروع به توضیح درس کردم.

تمام سعیم را می کردم که به صورت باربد خیره نشوم،خوشبختانه این بار شانسم یاریم کرد ،طوري که براي دقایقی فراموش کردم که او درکلاس حاضر دارد . براي همین توانستم کنفرانسم را بدون کم و کاست بیان کنم. با به پایان رسیدن کنفرانسم،استاد گفت: خانم فاخته خسته نباشید .

سپس رو به بچه ها کردو گفت :
-کسی از خانم فاخته سوالی ندارد؟هنوز جمله استاد تمام نشده بود که باربد رو به استاد کردو گفت :
-ببخشید من از خانم فاخته چند تا سوال داشتم !

استاد به او گفت:
-بفرمایید آقاي آشتیانی


متن كامل رمان زيبا و عاشقانه "يك قدم تا عشق" از اعظم طهماسبي - مهسا برزگر - ۲۷-۴-۱۳۹۰ ۱۱:۳۷ صبح

در دلم آشوب و طوفانی به پاشده بود، طوري که نمی توانم توصیفش کنم . مطمئن بودم او با سوال هاي بی موردش می خواست حال مرا بگیرد و تلافی دلخوري دیروزم راسرم در بیاورد؛ سوال هاي بابد یکی پس از دیگري بر سرم فرود می آمد،طوري که پشت سر هم سوال پیچم می کرد،گویی که انگار می خواست مرا با این کار جلو بچه ها ضایع کند. با تمام وجودم سعی می کردم که د رمقابل او کم نیاورم و خودم رانبازم! به همین خاطر حواسم را جمع کردم و
به تک تک سوالاتش جواب دادم ،شانس با من یار بودکه توانستم استقامت عجیبی در مقابل سوالاتش کنم و در نهایت او با گفتن دیگر سوالی ندارم خیالم را آسوده کرد. در یک لحظه که به چشمانش خیره شدم تا قیافه وارفته او را ببینم طوري نگاهمان در هم در آمیخت که هیچ کدام از این نگاه پرشور چیزي نفهمیدیدم. این بار من با صداي استاد به خودم آمدم که مرا دعوت به نشستن می کرد بعد از اینکه سر جاي خودم نشستم و نفس عمیقی کشیدم استاد شروع به درس دادن کرد.

ساعتی بعد استاد پایان کلاس را اعلام کرد . داشتم وسایلم را جمع می کردم که ناگهان ندا دستم را گرفت و گفت: بنشین برایت یه سوپرایز دارم .

با تعجب گفتم :

سوپرایز؟ندا دستش را در کیفش کرد و یک جزوه بیرون کشید و با ذوق گفت :
-فرناز جان این تحقیق را بخون و کیف کن. همش دست نوشته هاي باربد!

از تعجب چشمانم را درشت کردم و به اوگفتم : باربد! اما تحقیق اون پیش تو چی کار می کنه؟ندا لبخند با مزه اي زد و گفت :
-چند وقت پیش داشتم در موردعلائم و شروع بیمار یدیابت تحقیقی انجام می دادم به سوالات زیادي بر خوردم که همه آن ها را نوشتم تا از استاد بپرسم . استاد وقتی سوالاتم رادید به جاي اینکه جواب آن را بدهد،گفت آقاي آشتیانی تحقیق بی نظیري در این مورد نوشته است می توانید جواب تمام سوالات خود را با توضیح در جزوه او پیدا کنید، پس بهتره تحقیقش را به امنت بگیري و مطالعه کنی. استاد دوباره تاکید کردو گفت که حتما تحقیق آقاي آشتیانی را مطالعه کن،خوندش خالی از لطف نیست. من هم رفتم پیش باربد و جریان را برایش تعریف کردم و اوهم قول داد که تحقیق را برایم بیاورد،دیروز بعد از کلاس بود که جزوه رو بهم داد .

تحقیق را از ندا گرفتم و گفتم : که این طور!

شروع به ورق زدن کردم و با خود گفتم که چه خط زیبایی دارد از اون مهم تر مرتب و با نظم نوشته !به آخرین ورق که رسیدم یک بیت شعر از صائب که با خط زیبایی نوشته بود توجهم را جلب کرد :
"تلاش بوسه نداریم چون هوس ناکان
نگاه ما به نگاهی ز دور خرسند است"

این تک بیت را چند بار در دل خواندم با هر بار خواندش احساسا گرماي شدیدي تمام وجودم را فرا گرفت،طوري که لحظه می خواستم منفجر شوم . ندا نیشگون محکمی از دستم گرفت و که صداي آخم بلند شدو به خودم آمدم،با شیطنت گفت:
-نگو که نسبت به باربد بی اعتنایی که باور نمی کنم!آخه دختر تو طوري جزوه ها در دست گرفتی و محو تماشاي آن شده اي گویی که داري یک فیلم مهیج نگاه می کنی!

با دستانی لرزان تحقیق را به طرف ندا گرفتم و به زحمت گفتم :
-ندا تو هم مارو گرفتی ها...

ناگهان با وارد شدن باربدهردو به هم نگاهی انداختیم و سکوت بین ما برقرار شد .

با کمال تعجب باربد به طرف ما آمدو در حالی که تکه کاغذي در دست داشت رو به نداگفت :

خانم کمالی تحقیق من تونست به شما کمکی بکنه ندا من من کنان گفت :

بله خیلی جالبه اما متاسفانه هنوز وقت نکردم به طور کامل آن را مطالعه کنم .

و دوباره ادامه داد : اتفاقا به بیشتر سوالاتم جواب داده است.

باربد تکه کاغذي را که در دست داشتبه طرف ندا گرفت و گفت :اگه مشکلی داشتی حتما به من زنگ بزن،خوشحال میشم اگر بتونم کمکی انجام بدم .

باربد جمله "حتما به من زنگ بزن را "با نگاه در چشمان من بیان کرد. آنچنان از سرخ شدم که گرماي عجیبی در زیر پوستم احساس کردم نفهمیدم که کی باربد رفت. یک لحظه با شیطنت نگاهی به کاغذ که دردست ندا بود انداختم و بلافاصله شماره رند باربد را حفظ کردم . باربد داشت مرا مست و دیوانه وار به سوي خود می کشاند و این من بودم که نهال عشق او را محکم تر در قلبم پیوند می زدم .
*******
دو هفته گذشت یک روز که در خانه تنها بودم با هر نکاهی تلفن وسوسه عجیبی به سراغم می آمد که به مراه باربد زنگ بزنم. این فکر شیطانی هر لحظه بیشتر مرا ترك می کرد،با پاهاي لرزان چند گامی به طرف تلفن برداشتم اما درست در همان لحظه عقلم به یاریم آمدو بر احساساتم غلبه کرد و به من نهیب زد،فرناز این کار را نکن یعنی تو این قدر در بند او اسیر شدي که خودت را در مقابلش باخته اي و نمی توانی بر احساسات خود غلبه کنی؟ او اگر خواهان عشق تو باشد مثل بقیه مستقیم با تو صحبت می کند ،آن وقت تو هم دیگر سنگ رو یخ نمی شوي! هر کدام از این جمله ها مانند پتکی بر سرم کوبیده می شد و مرا به خود می آورد. عاقبت روي اولین مبل خودم رها کردم و زیر لب با خودم گفتم :نکنه او مرا طلسم کرده که اینقدر برایش بی قرارم ؟
لعنت به تو باربد...یک دفعه از کجا سرو کله ات پیدا شد که این گونهاحساسات مرابه بازي گرفته اي
در همان لحظه بابا کلید را به در حیاط انداخت و وارد خانه شد،آمدن بابا باعث شدکه من از افکار آشفته خود بیرون بیایم .

دیگر تا شب فرصت نکردم که در خلوت تنهایی خود به باربد فکرکنم و تمام اماها و اگر هاي ذهن را به وز بعد که او را می دیدم موکول کردم .

صبح روز بعد با دنیایی از شوق و ذوق که براي دیدنش راهی دانشگاه شدم اما متاسفانه خوشحالیم دوام چندانی نداشت چون به محض اینکه وارد کلاس شدم و چشمم به صندلی خالی باربد افتاد یکدفعه حالم گرفته شد . احوال پرسی مختصري با نداکردم و سرجاي خودم نشستم و به امید اینکه بیاید چشم به در دوخته و به ساعت مچی ام نگاه میکردم با وارد شدن استاد آخرین نگاهم را به در دوختم و آهی از سر حسرت کشیدم وسعی کردم به محیط کلاس برگردم.عقربه ها خیلی سریع جایشان را به یک دیگر دادنداما از آمدن باربد هیچ خبري نیود. ساعت هاي دیگر هم گذشت ،با پایان کلاس خود را آماده رفتن به خانه کردم ،چنان از غیبت کردن و ندیدن او پکر بودم که با سردي از ندا خداحافظی کردم و به خانه رفتم و تمام دلتنگی هایم را براي روز بعد جمع کردم.

روز بعد در حالی که به شدت دلتنگ و بی قرار باربد بودم راهی دانشگاه شدم اما باز با صندلی خالی باربد مواجه شدم،این بار نگرانی و دلشوره به دلم چنگ می زد . باخود م گفتم نکن برایش اتفاقی افتاده است؟ همان ان روز در آزمایشگاه بدون اینکه حواسم به استاد باشدو بخواهم آزمایشی انجام دهم با روحیه اي خراب به خانه برگشتم.برخلاف من مامان کاملا سرحال بود،به او سلام کردم و او با خوشرویی جوابم را داد و سپس گفت:
-فرنازجان امشب دعوت شده اي.

با تعجب برگشتم و گفتم:
-دعوت از طرف کی مامان در جوابم گفت :
-رویا و رعنا.

زیر لب گفتم:
-رویا و رعنا؟
لحظه اي سکوت کردم و به فکر فرو رفتم،بعد به خاطر آوردم که امروز روز تولد آن هاست. آن ها هر سال براي خود جشن تولد مجردي می گرفتند و تمام دوستان و آشنایان خود را دعوت می کردند،چقدر هم خوش می گذشت.

مامن وفتی سکوتم را دید با صداي بلندي گفت:
-چیه؟نکنه حوصله رفتن به اونجا رو هم نداري؟
حق با مامان بود،گرچه واقعا حوصله نداشتم که در جشن تولد آن ها شرکت کنم اما حس کردم که اگردر خانه بمانم فکر و خیال باربد مرا دیوانه خواهد کرد. بنابراین روبه مامان گفتم:
-اتفاقا می خواهم در جشن آن ها شرکت کنم .

او لبخندي از سر رضایت زدو گفت :
-پس برو لباست رو هم عوض کن تا من هم ناهار و را آمده کنم .

سرم را در تایید حرف مامان تکان دادم و سپس براي عوض کردن لباسم با اتاقم رفتم .

بعد از خوردن ناهار ساعتی را به استراحت پرداختم و بعد کم کم شروع به آماده شدن کردم،از داخل لباس هایم تاپ یقه بازو بدون آستینی را همراه با دامن کوتاهی که ست هم بودند انتخاب کردم و مقابل آیینه ایستادم و آنها را مقابل خودم گرفتم .لباسم گوجه اي رنگ رنگ بود و به پوست سفیدم می آمد. البته لختی بودن آن کمی توبی ذوقم می زد اما وقتی به خاطر آوردم آن مهمانی خودمانی و دخترانه است و مثل هر سال جو کاملا سالمی دارد بی خیالش شدم و لباس ها و دوربین را در کیفم قرار دادم تا در کنار آنها عکس یادگاري بگیرم .

-مامان وقتی مرا آماده رفتن دیدبا تعجب گفت :
__________________


متن كامل رمان زيبا و عاشقانه "يك قدم تا عشق" از اعظم طهماسبي - مهسا برزگر - ۲۷-۴-۱۳۹۰ ۱۱:۳۸ صبح

-فرناز جان هدیه براي تولدشان آماده کردي؟
در پاسخش گفتم:
-نگران نباشید ،در طی مسیرم کادویی براي آنها می خرم .

با گفتن این کلمه از خانه خارج شدم و مامان با گفتن پس برو به سلامت بد رقه ام کرد.
****************

رویا و رعنا با دیدنم خوشحال شدند و بهم خوش آمد گفتند،من هم گونه هر دو را بوسیدم و تولدشان را تبریک گفتم. رویاسریع دستم را گرفت و گفت:
-فرنازجون بهتره،هرچه زود تر بریم پیش بچه ها .

دستم را عقب کشیدم و گفتم: رویا جان اول اجازه بده لباسم را عوض کنم.
رعنا به طرف آمدو گفت:
-رویا حق با فرنازه ،من میرم پیش بچه ها تو هم به فرنازجون کمک کن تا زودتر آماده شود.

به همراه رویا به اتاقش رفتم و بعد از مختصر آرایشی که کردم،لباسم راپوشیدم و براي رفتن به جشن آماده شدم. در حالیکه داشتم دوربینم را در می آوردم رویا وارد اتاق شدو با حیرت نگاهی به من انداخت و سپس جیغ بلندي مشید و گفت:
-فرنازجون اگر چشمت نزنن شانس آوردي ،آخه خیلی زیبا شده اي !

بعد فوري دوربین را از دستم گرفت و اولین عکس را از خودم گرفت. رویا طوري مرا ورانداز می کردکه گویی اولین باري
است که مرا می بیند،بعد دست مرا گرفت و هردو خندان به طرف سالن رفتیم .

جشن مثل سال هاي گذشته خیلی با شکوه و لذت بخش بود جوري که اصلا نفهمیدم چگونه زمان سپري شدو من در پایان با خاطره اي خوش از آن ها خداحافظی کردم و راهی خانه شدم . آنقدر خسته بودم که بدون اینکه به باربد فکر کنم خودم را روي تخت انداختم و بار دیگر همه چیزرا به فردا موکول کردم .

روز بعد هنگام رفتن به دانشگاه حلقه فیلم را ازدوربین در آوردم تا در آتلیه نزدیک دانشگاه آن را چاپ کنم متاسفانه این
کار باعث شد نیم ساعت از وقت کلاسم گرفته شود.،با تاخیر زیادي خودم را به کلاس رساندم و با معذرخواهی از استاد وارد کلاس شدم. این دفعه که چشمم به جاي خالی باربد افتاد ،دلم فرو ریخت و دلشوره بر دلم چنگ زد و باعث شد که از درس هیچی نفهمم . ساعات بعد به محوطه دانشگاه رفتم و چندین بار آب سردي به صورتم زدم ، هر لحظه نگرانیم بیشتر می شد.

هنگام رفتن به خانه ناگهان فکري در ذهنم جرقه زد. از دانشگاه خارج شدم و کمی پایین تر وارد کیوسک تلفن شدم و باخود گفتم شماره بار بد را می گیرم وقتی که صدایش را شنیدم و از سلامت بودنش اطمینان حاصل کردم تلفن را قطع می کنم. شماره او را گرفتم و خیلی سریع تر از زمانی که فکر می کردم ارتباط برقرار شد،باهر صداي زنگی که در گوشم می پیچید و وجودم در هم می ریخت و طپش قلبم هر لحظه بیشتر می شد.،بالاخره بعد از چند بوق پیاپی با شنیدن صداي گرم و دلنشین اش وجودم یکباره حرارت گرفت.
-الو ...الو....جانم...جانم...

در آن لحظه هرچه خواستم گوشی را قطع کنم نتوانستم ،شیطان بدجوري وسوسه ام میکرد. گوشی را محکم در دست گرفته بودم و تنها به صداي زیبایش گوش دادم که ناگهان گفت:
-فکر نکنم فقط زنگ زده باشی که بخواي سکوت کنی؟ حتما می خواي حالم را بپرسی درسته ؟
ناگهان قلبم فرو ریخت اما به هر زحمتی که بود خودم را نباختم ،باربد با وه حرفش را ادامه داد:
-خوب بگو ببینم دختر خانمی که اینقدر مغرورره مثل تو و توي دانشگاه کلی ابهت داره ،چطور شده که غرورش را کنار گذاشته و به من زنگ زده؟پس حتما من آدم خوش اقبالی هستم!.

دیگه ادامه حرفهاي بار بد را نفهمیدم،قطعا مرا شناخته بود!در حالی که دستانم به شدت می لرزیدند گوشی را محکم روي دستگاه کوبیدم و با دست عرق پیشانیم را پاك کردم و با خود گفتم:یعنی او مرا شناخته؟ خوبه که من از تلفن خانه استفاده نکردم ،تلفن بیرون هم که با کدي ناشناخته بر روي صفحه نمایشگر تلفن می افتد. واي خدا ي من چه حماقتی کرده بودم!به زحمت خودم را کنترل کردم و از کیوسک تلفن بیرون آمدم و چند گامی را با ضعف و سستی برداشتم اما ناگهان احساس کردم اتومبیلی که سرعتش با گام هاي من یکی بود ،در کنارم حرکت می کند! بدون اینکه توجه کنم به راهم ادامه دادم اما با شنیدن اسمم در جاي خود میخکوب شدم،گویی که بزرگترین شوك عالم را به من وارد کردند .
-خانم فرناز فاخته چرا اینقدر زود تماس را قطع کردید ؛من با شما کلی حرف داشتم .

مثل برق گرفته ها درجاي خود ماندم و هیچ حرکتی نتوانستم انجام بدهم درست مثل اینکه جانی در بدن نداشته باشم ،دریک لحظه دعا کردم که این صحنه واقعیت نداشته باشد. به زحمت به سمت اتومبیل نگاه کردم و باربد را که هنوز موبایلش در کنار گوشش بودو لبخند پیروز مندانه اي به رویم میزد دیدم،برق خاصی در چشمانش پیدا بود. در همان لحظه سرم گیج رفت و باعث شد دستم را به اتومبیلش تکیه دهم تا زمین نخورم،دیگر یادم نمی آمد که چه اتفاقی برایم افتاده زمانی به خود آمدم که در حالت گیجی و منگی دست وپا می زدم اما هرچه فکر می کردم عقلم یاري ام نمی کرد که در کجایم!

گویی واقعا در آن لحظه هوشی در سرم نبود!چندین بار پلک زدم تا اینکه خودم را در ماشین باربد یافتم،در کنار او بودو او باتلفن لعنتی و لبخند پبروز مندانه باربد در مقابلم » خونسردي تمام رانندگی می کرد. وقتی خودم را آنجا دیدم،دوباره آظاهر شد. از این که این گونه رسوا شده بود قلبم به درد آمده بود. بار بد خنه کوباهی کرد و به طعنه گفت:
-اوه ....خانم فاخته خواهش می کنم غش نکنید چون من دارویی به همراه ندارم. و در ضمن برایم مشکل ساز است که شمارا به بیمارستان برسانم .

با شرمساري سرم را به صندلی تکیه دادم و با صداي آرام اما لرزانی گفتم:
-لطفا نگه دارید میخواهم پیداه شوم.
باربد این بار با صداي بلند تري خندید وگفت:

به همین زودي!حداقل باید به من بگویی چرا بامن تماس گرفتی
بغضم را فرو دادم و گفتم:

آقاي آشتیانی من..من ....

حرفم را قطع کردم و با خود گفتم من چی؟ من چه کا ري با یکمرد غریبه داشتم ؟حالا چه جوابی باید به او بدهم؟ صداي باربد مرا از افکارم بیرون کشبد ،با زکاوت همیشگی گفت:
-خانم فاخته خواهش می کنم اینقدر خودتان را سرزنش نکنید ،من به شما قول می دهم که راز دارخوبی باشم تنها کافیه که شماهم دختر خوبی باشید و بامن راه بیایید.

بار بد دوباره حرفش را ادامه دادو گفت:
-خودت می داي تنها کافیه که هم کلاسی هایت جریان را بفهمند آن وقت طبل رسواییت را در همه دانشگاه خواهند
زد.آخه روي تو یکی حساب جدا گانه باز کرده بودنداما حالا اگه بفهمند...
در حالی که عصبانی شده بودم روبه او کردم و گفتم:
-مگر من چه کار کرده ام؟اصلا از فردابایت جلوي در کلاس و به هر کس که وارد شدهرچه در مورد من خواستی بگو،اینجوري راحت میشی؟حالام هرچه زودتر نگه دار که می خواهم پیاده شوم.

بار بد بدون آنکه حرفی بزند خنده مستانه اي کرد و روي ترمز زد،سریع از اتو مبیلش پیاده شدم و با گام هاي بسیار تندي از جلو چشمان تیز باربد خودم ر گم کردم. زمانی به خودم آمدم که مشغول قدم زدن درخانه بودم.....

از ته دل خدا رو شکر کردم که هیچ کدام از اعضاي خانواده ام نبودند تا منو دراین حالت زار ببینند. درست مثل مرغ
سرکنده اي بودم که یک لحظه آروم و قرار نداشت ، دماي بدنم هر لحظه بالا تر می رفت و و جودم در حال گر گرفتن بود. به طرف دست شویی رفتم و صورتم را زیر آب سرد گرفتم تا این حرارت و گرما از بین برود. وقتی سرم را بالا بردم و در آینه به خودم نگاه کردم،رنگ چهره ام با رنگ و روي یک مرده هیچ فرقی نداشت . سرم را چندین بار با تاسف تکان دادم و زیر لب با خودم گفتم، این منم فرناز فاخته دانشجوي رشته پزشکی ،دختر مغرور و سرشناس دانشکده! کسی که قلدر ترین دختر دانشکده هم جرات نمی کرد که بخواهد سر به سرش بگذارد و پایش را درون کفشش بکند.

اما حالا باربد مرا خیلی راحت به دام انداخته و غرورم را لگد مال کرده بود!چگونه ..چگونه من به خودم اجازه دادم که
چنین اشتباه احمقانه اي را انجام دهم؟ که حالا او برایم خط و نشان بکشد و بخواهد آبروي مرا نزد هم کلاسی هایم ببرد.
دستانم را محکم جلو صورتم بردم و با فریا گفتم:
-نه نه این من نبودم که فریب احساساتم را خوردم این دروغ است....لعنت به تو باربد!با این دوروز نیامدنت به دانشگاه
داشتی براي من ساده احمق نقشه می کشیدي و تعقیبم می کردي تا اینکه عاقبت پیروز شدي. لعنت به خودت و آن تلفنت بیاید،لعنت به خودم که اینقدر ساده و احمق بودم که به راحتی فریب آن شماره تلفن مذخرفت را خوردم.من را بگو که چه فکر می کردم و چه شد 1با صداي زنگ تلفن افکار آشفته ام را ناتمام گذاشتم و با بی حالی گوشی را برداشتم و با صداي بم و گرفته اي گفتم:
-الو...

صداي مرد جوانی به گوشم رسید که گفت:
-منزل آقاي فاخته؟